اسطوره ها و افسانه ها

گزیده ای از اساطیر و افسانه های ملل مختلف دنياي باستان

آفرینش جهان و انسان

نخست هرج و مرج بود,گودال پهناور غیر قابل اندازه گیری,

متلاطم چون دریا،تیره،بی کران،بیابان گونه و وحشی

این شعر را میلتون سروده است،اما دقیقا بیانگر آن چیزی است که یونانیها می پنداشتند بنیان سر آغاز یا پیدایش اشیا بوده است.دیربازی پیش از پدیدار شدن خدایان،یعنی در گذشته ای غبار آلوده و اعصار غیر قابل شمارش کهن،یک هرج و مرج ناشناخته و مبهم که با سیاهی ژرف و شکست ناپذیر در آمیخته شده بود،وجود داشت.سرانجام،و بی آنکه کسی بتواند توضیح دهد،دو کودک از بطن یک چنین نیستیِ بی شکل و چهره زاده شدند.شب فرزند هرج و مرج،و همچنین اربوس است که ژرفای بی انتهایی است که مرگ در آن زندگی می کند.در سراسر دنیای هستی هیچ چیز دیگری وجود نداشت:همه سیاهی،خلأ،سکوت و بینهایت بود.

و پس از آن شگفت ترین شگفتیها فرا رسید.از درون این آشفتگی این خلأ بی انتها و بیکران بهترین چیزها،به شیوه ای اسرار آمیز زاده شد و هستی یافت.نمایشنامه نویس بزرگ یعنی شاعر طنز پردازی به نام آریستوفانس،آمدن یا هستی یافتنِ آن را این گونه به تصویر می کشد:

…شب سیه بال

در دامن اربوس تیره و ژرف

تخمی باد آورده بنهاد و چون فصلها گذشت

عشق بیرون جهید که مورد نظر بود،درخشان

با بالهای زرّین.

عشق از تاریکی و از مرگ زاده شد و با زاده شدن آن،نظم و زیبایی نابود کردن هرج و مرج و آشفتگی را کور را آغاز کرد.عشق روشنی و همپای آن یعنی روز روشن را آفرید

آفرینش زمین رویدادی بود که پس از آن به وقوع پیوست،اما این رویداد نیز به توصیف در نیامده است و فقط به وقوع پیوسته است و بس .طبیعی است که با آمدن عشق و روشنایی زمین هم باید پدیدار می شد.هزیود شاعر ،نخستین یونانی است که کوشیده است توضیح بدهد اوضاع چگونه بوده است،چنین نوشته است:

…زمین زیبا نمودار شد

پهناور سینه که بنیانی استوار است

برای تمامی اشیا و زمین خوب نخست

آسمان پرستاره را زاد براب ربا خود

تا جوانب خود را با آن بپوشاند و همیشه

خانه ای باشد برای خدایان خجسته بخت

در این تصورات و پندارهایی که درباره ادوار باستان ابراز شده است،هیچ تلاشی به عمل نیامده است تا بین مکانها و اشخاص تمایزی به وجود آید.زمین جایی سفت و سخت بود و در عین حال شخصیتی مبهم.آسمان طاقی بلند و آبی رنگ بود بالای سر اما گاهی مانند انسانها رفتار می کرد. این جها به نظر آدمیانی که این داستانها را می گفتند،صاحب همان جان و زندگی بود که در بشر وجود داشت. آدمها اشخاص منفردی بودند، بنابراین به سه چیزی که نشان آشکار در زندگی خود داشت و هرچیزی که حرکت می کرد و دگرگون می شد- مثل زمین در زمستان و تابستانیا آسمان با آن ستاره های سیّارش یا دریای متلاطم و غیره- شخصیت می بخشیدند.البته این شخصیت مبهم بود:چیزی مبهم و گسترده و بزرگ که با حرکت خود دگرگونی می آفرید،و بر همین بنیان زنده بود.

اما هنگامی که داستان سرایان نخستین از آمدن عشق و روشنایی یا نور سخن به میان آورده اند،صحنه را برای پدیدار یا آفریده شدن نوع بشر آماده می کردند و می کوشیدند تجسّم و شخصیت دهی به اشیاءرا دقیقتر انجام بدهند.آنها شکل یا چهره کاملا آشکاری به نیروهای طبیعت می دادند.آنها نیروها را پیشرو یا مبشّر ظهور بشر می دانستند و در نتیجه به آنها شخصیتی بارز تر از زمین و آسمان می بخشیدند.به علاوهآنها را از هر لحاظ و جنبه مثل بشر نشان می دادند مثلاً راه رفتن ،خوردن که البتهآسمان و زمین چنین نمی کردند این دو یعنی زمین و آسمان،کاملا جدا بودند.زنده بودن آنها فقط ویژه خودشان بود.

فرزندان مادر زمین و پدر آسمان(گایا و اورانوس)نخستین موجوداتی بودندکه آثار زندگی در آنها پیدا بود.آنها هیولا بودند.همانگونه که ما معتقدیم زمین زمانی جایگاه موجودات غول پیکر عجیبی بوده است،یونانیها هم چنین عقیده ای داشته اند.البته آنها را موجوداتی مانند مارمولکها،سوسمار ها و ماموت ها نمی پنداشتند،بلکه به نظر آنها موجوداتی شبیه انسان ولی در عین حال غیر انسانی بودند.آنها از قدرتی مثل قدرت تکان دهنده و لرزاننده و ویران کننده زلزله،طوفان،و آتشفشان برخوردار بودند.در داستانهایی که درباره شان گفته اند واقعا زنده نیستند،بلکه به دنیایی تعلق داردند که هنوز هیچ اثری از زندگی در آن راه نیافته است،فقط نیروهایی عظیم و فوق العاده نیرومند و غیر قابل مهاری هستند که کوه را از جای می کنند و دریاها را از آب خالی می کنند.ظاهرا یونانیها نیز چنین احساس یا برداشتی در داستانهایشان ابراز داشته اند و هرچند که آنها آن موجودات را موجوداتی زنده نشان می دهندولی شکل و صورت ویژه ای که برای آدمیان آشنا باشد به آنها نمی دهند.

سه تن از آن موجودات که فوق العاده غول پیکر و نیرومند هم بوده اند،هر یک صد دست و پنجاه سر داشته اند.این سه را سیکلوپ می نامیدند،یعنی “چرخ چشم”،زیرا هر یک فقط یک چشم خیلی بزرگ،به بزرگی و گردی یک چرخ،داشت که در وسط پیشانی اش قرار گرفته بود.پس از آنها تیتان ها آمدند.شمارشان زیاد بود و از نظر قد و قواره و نیرو کمتر از سیکلوپ ها نبودند،امّا به اندازه سیکلوپ ها ویرانگر محض نبودند.شماری از آنها حتی نیکو کار و گشاده دست هم بودند.در واقع یکی از آنها پس از آفرینش انسان آدمیان را از نابودی نجات داد.

طبیعی است این موجودات هراس انگیز را می توان فرزنداند مادر زمین پنداشت،و زمین ،آنگاه که هنوز جوان بوده است آنها را از ژرفای تاریک خود بیرون داده بود.امّا شگفت انگیز اینکه آنها فرزندان آسمان نیز بوده اند.البته یونانیها چنین می گفتند و آسمان را پدری بینوا معرفی می کردند.آسمان از موجوداتی که یکصد دست و پپنجاه سر داشتند ،هرچند که پسران خودش بوده اند،متنفر بود و هرگاه که یکی از آنها زاده می شد او را در دل زمین در جایی اسرار آمیز در دل زمین پنهان می کرد.سیکلوپ ها و تیتان ها را یک جا رها کرد و چون زمین از رفتار ناهنجار و خشونت آمیز دیگر فرزندانش خشمگین می شد از آنها یاری می خواست.فقط یکی از آنها،که تیتانی به نام کرونوس بود به اندازه کافی گستاخ و دلیر بود.او به کمین نشست تا پدر بیاید و او را به شدت زخمی کرد.غولان یا ژیان ها که نژاد چهارم هیولاها بودند از خون همین کرونوس زاده شدند.اِرینی ها یا فوری ها هم از همین خون کرونوس زاده شدند.کار آنان تعقیب و به کیفر رساندن گنهکاران بود.آنان را “رهروان تاریکی” می نامیدند و شکل و شمایل هراس انگیزی داستند،مارهای غلتان و پیچان موی سرشان بود و از چشمهاتیشان قطره های خون می چکید.هیولاهای دیگر سر انجام از زمین رانده شدند البته به غیر از ارینی ها.مادام که بدی و گناه در جهان بود ارینی ها را نمی شد طرد کرد.

کرونوس که رومیها او را ساتورن می نامیدند از آن هنگام تا ادوار و اعصار بیشمار همراه خواهر و ملکه اش رئا (اوپس)،فرمانروای جهان بود.یرانجام یکی از پسرانش یعنی فرمانروای آینده آسمانها و زمین،که یونانیها او را زئوس و اقوام لاتین او را ژوپیتر یا جوپیتر نامیده اند،بر ضد او شورید.البته او حق داشت تا چنین کند زیرا کرونوس شنیده بود که سرنوشت خواسته است یکی از فرزندانش او را از فرمانروایی به زیر آْورد،به همین دلیل تصمیم گرفته بود پس از به دنیا آمدن هرکدام برخلاف خواسته سرنوشت آنها را بخورد.امّا زمانی که رئا زئوس را،که ششمین فرزند بود زایید،موفق شد او را به جزیره کرت بفرستد و در این هنگام سنگ بزرگی را در قنداق پیچید و به شوهر داد.او نیز به تصور اینکه کودک نوزاد است او را همانگونه که عهد کرده بود بلعید.بعد ها،وقتی که زئوس به کمک مادر بزرگش زمین ،پدر را ناگزیر ساخت آن سنگ و پنج برادر که بلعیده بود را پس بدهد،و آن سنگ را در معبد دِفی گذاشت تا اینکه هزاران سال بعد مسافری یا رهروی به نام پاسیناس گزارش داد که آن را حدود ۱۸۰ پس از میلاد مسیح دیده است:”سنگی نه چندان بزرگ که کاهنان هر روز آن را با روغن چرب می کنند”

جنگ خونینی بین کرونوس که برادران تیتانی اش به او یاری می دادند،و زئوس و پنج برادر و خواهرش در گرفت،جنگی که دنیا را به ویرانی کشید:

صدایی مخوف دریای بیکران را به هم ریخت.

تمامی دنیا صدایی رسا از دل بر کشید.

آسمانپهناور لرزان،نالید.

اولمپ بلند زیر گامهای شتابان

خدایان فنا ناپذیر چرخید

و ارز بر گرده تارتاروس سیاه افتاد.

تیتان ها مغلوب شدند،از یک سو به این دلیل که زئوس دو صد هیولایی که در بند بودند را رهانید و آنها با سلاح های خوفناکشان برای او جنگیدند-با صاعقه،رعد و زلزله-و نیز بدان سبب که یکی از پسران یاپتوس تیتانی که پرومتئوس(پرومته) نام داشت و دانا و با تدبیر بود به یاری زئوس برخاست.

زئوس دشمنان شکست خورده را به شدید ترین و وحشت انگیز ترین شکل کیفر داد.او آنها را:

با زنجیر های گران در سرزمین پهناور

به ژرفایی به بلندی بین آسمان و زمین

به بند کشید،زیرا تارتاروس در همین ژرفاست.

نُه روز و نُه شب یک سندان برنزی باید فرو افتد

تا در دهمین روز از آسمان به زمین برسد

و بعد باز هم نُه روز و نُه شب بیاد فرو افتد

تا به تارتاروس بی آزرم برسد

اطلس برادر پرومتئوس سرنوشتی شوم تر از این داشت.او نیز محکوم شده بود:

تا ابد کشد بر پشت خویش

سنگینی کشنده دنیای کوبنده

و طاق بلند آسمان را

بر شانه هایش،آن ستون بزرگ

که آسمانها و زمین را جدا می کند

باری که بر دوش کشیدنش هیچ آسان نیست.

اطلس با حمل این بار گران در جایی می ایستد که در پرده ابرها و در تاریکی پوشیده شده است،یعنی جایی که شب و روز به هم نزدیک می شوند و به هم درود می فرستند.خانه درون آن هیچ وقت شب و روز را با هم در خود جای نمی دهد،بلکه همیشه فقط یکی راعکه چون از آنجا می رود به دیدار زمین می رود،و آن دیگری که در خانه می ماند انتظار می کشد تا نوبت رفتن او به آنجا هم فرا رسد،یکی با روشنایی فراگیرش به ساکنان زمین نور و روشنایی می بخشد و آن دیگری “خواب” را که برادر مرگ است در دستهای خود نگه می دارد.

حتی پس از آنکه تیتان ها شکست خوردند و منکوب شدند،زئوس هنوز به پیروزی کامل دست نیافته بود.زمین آخرین و وحشتناکترین فرزندش را که موجودی هراس انگیز تر از فرزندان دیگرش بود به دنیا آورد.اسم او تیفون بود:

هیولایی آتشین با یکصد سر

که بر ضد تمامی خدایان برخاست

مرگ نفیر کشان از دهانش بیرون می جهید

و آتشی شعله ور از درون چشمهایش

اما در این هنگام زئوس رعد و آذرخش را به زیر فرمان خویش آورده بود.آنها به سلاح های او تبدیل شده بودند و به غیر او هیچ کس نمی توانست از آنها استفاده کند.او تیفون را با:

آذرخش که هیچگاه نمی خوابد

با رعد آتشین نفس‌‌‌[زد]

آتش در ژرفای دلش شعله ور شد

نیرویش به خاکستر بدل شد

و اکنون بیهوده بر زمین افتاده است

در کنار آتنا که زمانی از درون آن

رودخانه های آتش بیرون می آیند و

دشتهای هموار سیسیل را که

میوه می دهند با دهان

آتشین خود ویران می کنند.

و این خشم تیفون است که تیرهای

آتشین او به هوا می جهند

‌‌باز هم اندکی بعد،یک بار دیگر تلاشهایی به عمل آمد تا زئوس را از تخت فرمانروایی به زیر آورند:غولان یا ژیان ها سر به شورش بر آوردند.امّا در این هنگام خدایان خیلی نیرومند شده بودند و حتی هرکول توانا که پسر زئوس بود،به یاری آنها آمد.غولان شکست خوردند و تارومار شدند و همه به تارتاروس پیوستند،و پیروزی سپاه نور و روشنی الهی و آسمانی بر نیروی پلید و اهریمنی زمینی تکمیل شد.از آن پس زئوس و برادران و خواهرانش به فرمانروایان بلامنازع جهان تبدیل شدند.

انسان هنوز هم به وجود نیامده بود امّا دنیا که اکنون از وجود هیولاها زدوده شده بود،برای زاده و آفریده شدن بشر کاملا آماده بود.جهان اکنون جایی شده بود که آدمیان می توانستند آسوده خاطر و ایمن،بدون ترس از پدیدار شدن ناگهانی یک تیتان یا غول در آن زندگی کنند.اعتقاد بر این بود که دنیا یک صفحه گرد یا مدوّر است که دریا البته به گفته یونانیان (که منظورشان دریای مدیترانه بود)یا به قول ما دریای سیاه آن را به دو نیم کرده است(یونانیها آن دریا را نخست آکسینه می خواندن که دریای متلاطم یا نامساعد معنی می دهد و پس از آن،شاید بعد ها که مردم با آن آشنا تر شدند آن را اوکسینه خواندند به معنی مساعد و آرام.گاهی اوفات اظهار عقیده می شود که این نام دوستانه و خوشایند را بدان جهت به آن دادند که آن دریا نیز برخوردی مشفقانه و دوستانه نسبت به آنها نشان بدهد)

یک رودخانه بزرگ به نام “اوسه آن” یا “اقیانوس” که هیچ باد و طوفانی آن را به تلاطم در نمی آورد، دور تا دور زمین را دور می زد.در ساحل خیلی دور آن رودخانه مردم مرموزی می زیستند که عده انگشت شماری از ساکنان جهان توانسته بودند راهی به سویشان بگشایند.سیمری ها در آنجا می زیستند،اما کسی نمی دانست که در بخش شرقی یا غربی یا در بخش شمالی یا جنوبی می زیستند. آنجا سرزمین ابری و مه گرفته ای بود که روشنی روز هیچ گاه در آن نمی تابید و خورشید نیز هیچ گاه نگاه شاد و دوستانه ای بر آن نمی انداخت،نه آنگاه که سپیده دم از فراز افق سر می کشید و از آسمان پر ستاره بالا می رفت و نه آن هنگام که پسینگاهان از آسمان به سوی زمین فرود می آمد.شب بی پایان بر فراز سر مردم مالیخویایی اس گسترده شده بود.

غیر از این سرزمین، تمام افرادی که در امتداد اوسه آن یا اقیانوس می زیستند فوق العاده خوشبخت بودند.در دور ترین نقطه شمال که مسافت زیادی با باد شمال فاصله داشت،سرزمین خوشبخت و پر برکتی قرار گرفته بود که مردمی به نام هیپربوره در آن می زیستند.فقط عده انگشت شماری بیگانه،پهلوانان بزرگ،توانسته بودند درون آن سرزمین راه یابند و از آن دیدار کنند.هیچ کس چه با کستی چه با پای پیاده بر خشکی نمی توانست راه ورود به سرزمین شگفت انگیز مردم هیپربوری را بیابد.امّا موزها در جایی نه چندان دور تر از آنها زندگی می کردندکه راه رسیده به آنجا نیز دشوار بود.زیرا در همه جا دوشیزگان می رقصیدند و صدای رسای چنگ و نی از هر گوشه و کنار آن به گوش می رسید.آنها برگ درخت غار را به موهایشان می بستند و جشن های شاد و سرگرم کننده برگزار می کردند.این نژاد یا قوم مقدس با بیماری بیگانه بود.در نقاط دور افتاده جنوب سرزمین حبشیان قرار گرفته بود که درباره شان همین بس که خدایان آنچنان لطف و نظری به آنها داشتند که به تالار های جشن و ضیافتشان می آمدند و در کنارشان می نشستند.

منزلگه مردگان نیکوسرشت و خجسته بخت در ساحل رودخانه اوسه آن قرار داشت.در آن سرزمین نه برف می بارید و نه زمستان سخت و سیاه می آمد و نه طوفانهای باران زا.امّا باد غربی که از اوسه آن می وزید،با صدای نرم و لطیف و گوش نوازش روح آدمیان را تازگی و طراوت می بخشید.تمام افرادی که از ارتکاب گناه و بدی دوری می جستند، پس از مرگ و ترک زندگی زمینی به این سرزمین می آمدند.

اکنون همه چیز برای پدیدار شدن نوع بشر آماده شده بود.حتی جاهایی که قرار بود آدمیان نیکوکار یا آدمیان گنهکار پس از مرگ بروند مشخص شده بود.اینک زمان آفرینش آدم فرا رسیده بود.درباره این رویداد داستانهای زیادی گفته شده است.شماری می گویند خدایان به پرومته یا پرومتئوس یعنی آن تیتانی که در جنگ با تیتانها زئوس را یاری داده بود،به برادرش اپی متئوس،وکالت انجام چنین کاری را داده بود.پرومته که اندیشه معنی می دهد،خیلی دانا بود،حتی داناتر از تمامی خدایان،امّا اپی متئوس،که “پس اندیشه” معنی می دهد،شخصی پریشان اندیش بود که از نخستین اندیشه ای که به ذهنش خطور می کرد بی چون و چرا پیروی می کرد.او در این ماجرا هم چنین کرد.او پیش از آفرینش انسانها بهترین ها را هر چه که بود به جانوران بخشید:زور،نیرو،سرعت،دلیری و شجاعت و سیاستهای زیرکانه و فریبکارانه،پوست خزدار و بال و پر و پوست و چیز هایی از این گونه تا اینکه هیچ مزیتی برای انسان باقی نماند:نه پوشش و نه ویژگی یا صفت اخلاقی ویژه ای برای رویارویی و درگیری و ستیز با جانوران وحشی.او مثل همیشه خیلی دیر از این کردار خویش پشیمان شد،اما چه سود،زیرا واقعا دیر شده بود.از این روی دست یاری به سوی برادر دراز کرد.آنگاه پرومتئوس خود کار آفرینش را بر عهده گرفت و به راهی اندیشید که بتواند انسان را برتری بخشد.او آنها را شکل و شمایلی بهتر از جانوران بخشید،آنان را راست قامت بیافرید،عین خدایان، و بعد به آسمان رفت ،به سوی خورشید و در آنجا مشعلی بر افروخت و با آن آتش را به زمین آورد،به عنوان وسیله محافظت آدمیان که از هرچیز بهتر بود.

به روایتی دیگر خدایان خود به آفرینش انسان پرداختند.آنها نخست نژادی طلایی آفریدند.گرچه اینان فناپذیر بودند،مثل خدایان فارغ از اندوه و رنج و نگرانی می زیستند و همچنین رها از تلاش و زحمت و درد.کشتزار های غلّا خود به خود بار می دادند.آنها گله ها و رمه های فراوان داشتند و مورد لطف و عنایت خدایان بودند.چون گور آنها را در بر می گرفت به روح محض تبدیل می شدند و به برکت دهندگان و نگهبانان و حامیان نوع بشر.

در این روایتی که از شیوه آفرینش انسان گفته شده است ظاهراً خدایان کمر همّت بسته بودند فلزات گوناگونی را بیازمایند و شگفت انگیز اینکه آنها از اوج برتری فرود آمدند و تدریجاً خوبی و بدی و دیگر صفاتی پیشه کردند.پس از آنکه طلا را آزمودند روی به نقره آوردند.نژاد دوم که از نقره آفرده شدند پست تر از نوع اول بودند.آنها از عقل و درایت کمتری بهره مند بودندبه طوری که نتوانستند از آزار و آسیب رساندن به دیگران باز ایستند.آنان نیز فناپذیر بودند اما بر خلاف خدایان پس از درگذشت روحشان ابدی نبود و پس از آنها نمی زیست.نژاد بعد از آنها نژاد برنز بود.آنها آدمیانی وحشت انگیز و مهیب بودند،فوق العاده نیرومند و جنگ و تجاوز را به حدی دوست داشتندکه همه شان به دست یکدیگر نابود شدند.اما این ماجرا نتیجه ای سودمند به بار آورد زیرا نژاد عالی و قهرمان و خداگونه ای در پی آنان به وجود آمد که به جنگهای افتخار آمیز دست می زد و در ماجراهای واقعاً بزرگ شرکت می جست،آنچنان که پس از گذشت اعصار بیشمار انسانها پیوسته از آنها یاد کرده اندو آواز ها و سرود های بسیار در باره شان سروده اند.آنها سرانجام به جزایر خجستگان و خوشبختان رفتند و تا ابد در خوشبختی و رفاه کامل زیستند.

پنجمین نژاد آن است که اکنون بر زمین زندگی می کند:نژاد آهنین.آنها در روزگاران پلیدی و اهریمنی زندگی می کنند و طبیعتشان هم به پلیدی و زشتی گرایش دارد آن سان که هیچ گاه از زحمت و تلاش و مرارت و اندوه باز نمی ایستند.اینان طی نسلهای متمادی بدتر می شوند و هر نسلی پلید تر و اهریمنی تر از نسل پیش از خویش است.زمانی خواهد رسید که پلیدی و اهریمن صفتی آنها رو به فزونی خواهد گذاشت و همه به پرستش قدرت خاهند پرداخت.آنها زور و قدرت را بر حق خواهند دانست و نیکی و نیک اندیشی از میان خواهد رفت.سرانجام آنگاه که انسانها از ارتکاب بدی پشیمان نخواهند شد و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نخواهند کرد،زئوس آنان را نیز از بین خواهد برد.حتی در آن هنگام هم باید کاری کرد البته به شرطی که مردم به پا خیزند و فرمانروایانی را که به آنها ستم روا می دارند از سریر قدرت به زیر آورند

. . .

این دو روایت آفرینش انسان(پنج عصر و پرومته)با وجود اختلافی که دارند در یک مورد اتفاق نظر دارند.تا دیرباز یقینا در خلال دوره شاد طلایی فقط مردان روی زمین بودند و هیچ زنی نبود.زئوس زنان را بعد ها آفرید و آن هم در پی خشمی که به پرومته آورده بود که علاقه فراوان و ویژه ای به مردان نشان می داد.پرومتئوس نه تنها آتش را برای مردان دزدیده بود،بلکه ترتیبی داده بود تا به هنگام قربانی کردن مردان بهترین قسمت و خدایان بدترین قسمت را دریافت کنند.وی ورزای بزرگی را کشت و بهترین گوشت قابل خوردن آن را در پوست گذاشت و برای اینکه دیده نشود مقداری از روده و امعاء و احشاء بر آن ریخت.در کنار این گوشت مقداری استخوان گذاشت و آنها را فریبکارانه آراستو مقداری پیه و چربی نیز بر روی آن جا داد و به زئوس گفت هرکدام را که دوست داردبرگزیند و بردارد.زئوس چربی سفید رنگ را برگزید ولی چون دید که مقداری استخوان نیز فریبکارانه زیر آن چیده اند سخت خشمین شد،امّا چون خود آن را برگزیده بود ناگزیر تن در داد و آن را پذیرفت.از آن پس فقط چربی و استخوان را در محراب خدایان کباب می کردند.انسانها بهترین گوشتها را برای خود نگه می داشتند.

امّا پدر انسانها و خدایان کسی نبود که اینگونه رفتار ها را تحمل کند.او سوگند یاد کرد که کین ستانی کند،نخست از مردها و بعد از دوست و رفیق آنها.او دشمن خوبی برای مردها آفرید،موجودی زیبا شبیه به یک دوشیزه محجوب،که همه خدایان هدایایی به او دادند،جامه ای نقره ای با نقاب یا روبندی زری دوزی شده،که همگان از دیدنش به شگفتی افتادند،با حلقه ای درخشان ساخته شده از شکوفه ها و تاجی از طلاکه زیبایی از آن ساطع بود.آن زن را به خاطر تمامی هدایایی که به او داده بودند پاندورا نامیدند یعنی هدیه همگان.هنگامی که این بلای زیباروی ساخته و پرداخته و آفریده شد،زئوس او را بیرون آورد و چون خدایان و مردان او را دیدند شگفت زده شدند و انگشت حیرت به دندان گزیدند.از او که نخستین زن بود نژاد زنان به وجود آمد.

داستان دیگری که درباره پاندورا می گویند این است که حس کنجکاوی او،نه آن طبیعت شیطانی خاص که در نهاد داشت،منشأ و مسبب تمام بدبختیها و ناگواریها شد.خدایان جعبه ای به او دادند که هریک چیزی پلید در آن نهاده بود،و بعد از او خواستند که سر آن جعبه را هیچ گاه نگشاید.بعد او را به سو ی اپی متئوس فرستادند که او نیز،به رغم توصیه های پرومته که نباید چیزی را از زئوس بپذیرد،او را با آغوش باز پذیرفت.وی آن زن را نزد خویش نگاه داشت و بعد که آن موجود خطرناک،یعنی آن زن،به وی تعلّق گرفت تازه دریافت که برادرش چه پند خردمندانه ای به وی داده است،زیرا پاندورا مثل تمام زنها از یک حس کنجکاوی شدید برخوردار بود.او ناگزیر بود که بفهمد خدایان چه چیز را در آن جعبه جای داده اند.یک روز در جعبه را باز کرد و بیماری و اندوه و دردهای زیانبار بی شمار که همه دشمن انسانها بودند،از آن بیرون آمد.پاندورا که وحشت زده شده بود سر جعبه را بست اما خیلی دیر شده بود.با وجود این یک چیز خوب هم در آن بود:امید.این تنها چیز خوبی بود که در میان پلیدیها درون جعبه جای گرفته بود،و امید تا امروز نیز تنها وسیله آرماش خاطر انسان به هنگام سختی و پریشانی است.بدین سان بود که آدمیان دریافتند که نمی توانند زئوس را تحت تأثیر قرار بدهند یا بفریبند.پرومته دانا و مهربان نیز به این نکته پی برده بود.

چون زئوس مردان را با بخشیدن زن به آنها کیفر داد توجهش را به گناهکار اصلی معطوف داشت.این فرمانروای جدید خدایان به نام پرومته،به خاطر یاریهایی که در جنگ با تیتانها به او داده بود به او مدیون بود،اما این دِین را از یاد برده بود.زئوس به دو خدمتکار خاص خویش به نامهای “زور” و “تعدی” دستور داده بود او را دستگیر کنند و به قفقاز ببرند و ببندند به:

یک صخره تیز و برّنده معلّق

با زنجیر های الماس گونه ای که هیچ کس نتواند شکست

و آنها به او گفتند:

حالِ تحمّل نا پذیر تا ابد تو را می ساید

و آن کس که بتواند تو را برهاند زاده نشده است

چنین است نتیجه شیوه انسان دوستی ات.

تو خود خدایی و از خشم خدای بزرگ نهراسیدی

اما به فناپذیران حرمتی بخشیدی که سزاوار آن نبودند

بنابر این تو باید از این صخره اندوه بار پاسداری کنی

پیوسته،بدون خواب و بی یک لحظه استراحت

سخن تو آه و ناله باشد و عجز و لابه و سوگ کلام تو

دلیل این شکنجه ای که زئوس بر وی روا داشت این بود که وی نه تنها می خواست پرومته را کیفر دهد بلکه او را ناگزیر کند اسراری را بر ملا کند که برای فرمانروای کوه اولمپ اهمّیّت بسزایی داشت.زئوس خوب می دانست که سرنوشت که همه چیز ها را سپری می کند چنین رقم زده و مقرّر ساخته است که روزی پسری خواهد داشت که او را از سریر فرمانروایی به زیر خواهد آوردو تمامی خدایان را از آسمان و از خانه و کاشانه شان بیرون خواهد کردو فقط پرومته بود که می دانست چه زنی مادر چنین پسری خواهد بود.چون پرومتئوس دردمندانه به آن صخره به بند کشیده شد،زئوس به پیام رسانش،هرمس،فرمان داد نزد او(پرومته) برود و به او دستور بدهد تا آن راز را با وی در میان بگذارد.پرومته به وی گفت:

برو به امواج دریا بگو نشکنند

ولی تو به این آسانی مرا وادار نخواهی کرد

هرمس به او هشدار داد که اگر پایداری کند و به این سکوت سرسختانه ادامه دهد،بیش از این شکنجه و عذاب خواهد دید:

عقابی شده سرخ از خون

چون میهمانی ناخوانده به ضیافت تو می آید

تمام روز بدنت را کند پاره پاره

و از خشم ریزد همه را به رودخانه

‌‌امّا هیچ کدام از اینها اثر نداشت،نه تهدید می توانست اراده پرومتئوس را در هم بشکند و نه شکنجه.پیکر وی در بند شده بود امّا روحش آزاد بود.او در برابر ستمگری و خودکامگی سر تسلیم فرو نم آورد.او می دانست که صادقانه به زئوس خدمت کرده است و ضمناً واقعاً حق داشته است تا به انسانهای بینوا و نومید هم یاری برساند.اکنون او را به ناروا شکنجه می دهند،و او به رغم هر بهایی که خواهد پرداخت حاضر نیست در برابر قدرت ستمگر و خود کامه تسلیم شود.بنا بر این هرمس گفت:

‍‍‌هیچ قدرتی نمی تواند مرا به سخن درآورد

پس به زئوس بگو صاعقه‌اش را فرو آورد

و با بالهای سپید برف

با صاعقه و با زلزله

دنیای چرخان را در هم بکوبد

و این چیز ها نمی توانند اراده ام را در هم بشکنند

هرمس بانگ بر آورد:

وای بر تو این سخنان را می توان از دیوانگان شنید

و او را رها کرد تا همان کشد که سزاوار است.پس از گذشت چندین نسل باز می شنویم که آزاد شده بود،اما چگونه و چرا،در هیچ جا سخن به میان نرفته است. یک داستان شگفت انگیز هم هست که در آن می خوانیم که سنتور یا کیرون با آن که جاودانه بود حاضر شده بود خود را فدای وی کند،و حتی اجازه هم یافته بود چنین کند.هنگامی که هرمس اصرار می ورزید که پرومته در برابر خواست زئوس تسلیم شوداز این مورد هم با وی سخن گفت،اما با شیوه‌ای‌ که این فداکاری را باور نکردنی جلوه دهد:

گمان مبر که این درد پایان پذیرد

مگر آنگاه که خدایی بخواهد به جای تو شکنجه ببیند

و رنج تو را بر خود پذیرد و به جای تو

به جایی برود که روشنی به تاریکی بدل شده است

به ژرفای تیره مرگ

اما کیرون چنین کرد و گویا زئوس نیز پذیرفته بود که او را به جای پرومته در بند کشد.حتی این را هم گفته اند که هرکول عقاب زئوس را(که برای قطعه قطعه کردن بدن پرومته فرستاده شده بود) کشت و پرومته را از بند رهانید و نیز گفته اند که زئوس خود خواسته است تا چنین ماجرایی روی دهد.اما اینکه چرا زئوس تغییر عقیده داد ،و آیا پرومتئوس پس از آزادی این راز را بر ملا ساخت یا نه،چیز هایی است که ما از آن آگاهی نداریم.اما یک چیز روشن است:نحوه آشتی کردن آن دو به جای خود ،ولی تردیدی نیست که پرومته کسی نیست که سر تسلیم فرو آورده باشد.نام وی در طی قرنها،از زمان یونانیان باستان تا کنون،به عنوان شخصیتی بزرگ که در برابر زورگویی ها و بی عدالتیها و خودکامگی ها پایداره کرده است باقی مانده است.

. . .

درباره نحوه آفرینش بشر روایت دیگری هم وجود دارد.در روایت پنج دوره یا پنج عصر انسانها از نسل آهن به وجود ‌آمدند.در روایت پرومته ما به روشنی نمی دانیم که آدمیانی که وی از نابودی رهانید از نژاد یا نسل آهن بوده اند یا نسل برنز.البته برای هر دو نسل لازم بوده است.در داستان سوم آدمیان از نژاد یا از تباری سنگی آمده اند.این روایت با داستانی شبیه به طوفان نوح آغاز می شود.آدمیان در سراسر نقاط جهان چنان شریر و پلید و اهریمن صفت شده بودندکه سرانجام زئوس تصمیم گرفت آنها را نا بود کند.بنا بر این تصمیم گرفت:

طوفان و. گردباد را در سراسر گیتی بیکران به هم بیامیزد

و تبار آدمیان را کاملا از میان بردارد

او سیل را فرستاد.به دیدار برادرش که خدای دریاها بود رفت تا او را یاری دهد،و هر دو با هم،و نیز به یاری بارانهایسیل آسایی که از آسمان می بارید و با رودخانه هایی که افسار گسیخته بر زمین جاری شده بودند،زمینها را به زیر آب بردند و غرق کردند.قدرت و زور آب بر زمین چیره شد و حتی قلّه هایبلندترین کوهها را هم زیر خود مدفون کرد.فقط کوه بسیار بلند پارناسوس بود که به زیر آب نرفته بود و آن اندک زمین خشکِ آن که به زیر آب نرفته بود وسیله ای شد تا نوع بشر از نیستی و نابودی کامل رهایی یابد.پس از آنکه نُه روز و نُه شب باران بارید،چیزی شبیه یک صندوق چوبی بزرگ که بر آب شناور بود سالم به آن نقطه رسید،که درون آن دو انسان صحیح و سالم نشسته بودند:یک زن و یک مرد.آنها دوکالیون و پیرا نام داشتند که مرد پسر پرومته بود . زن برادر زاده اش،یعنی دختر اپی متئوس وپاندورا. پرومته که دانا ترین افراد گیتی بودواقعا توانسته بود خانواده اش را حفظ کند.او می دانست که سیلاب می آید،به همین دلیل به پسرش دستور داده بود صندوقی بزرگ بسازد و آن را از خوارو بار و آذوقه پر کند و خود و همسرش در آن بنشینند و بروند.

خوشبختانه زئوس از این کار وی نرنجید زیرا آن دو تن پارسا بودند و از پرستندگان مؤمن خدایان.چون صندوق به ساحل آن خشکی نشستو هر دو از آن بیرون آمدند و بر آن زمین خشک و بایر اثری از زندگی ندیدند مگر دشت بیکران آب،زئوس بر آن دو رحمت آورد و از سیلاب کاست.دریا و رودخانه ها،درست مانند هنگامی که جذر آغاز شود،تدریجا عقب نشستند و زمین یکبار دیگر خشک شد.پیرا و دوکالیون که تنها موجودات بازمانده در این دنیای مرده بودند،از کوه پاراناسوس فرود آمدند.آنها پرستشگاهی لجن آلوده و خزه گرفته یافتند که چندان ویران نشده بود.با دیدن پرستشگاه شکر رهایی را به جا آوردند و دعا کردند از این تنهایی رهایی یابند.آنها صدایی شنیدند:”سرتان را بپوشانید و استخوان مادرتان را به پشت سر بیندازید”این فرمان آنها را سخت به وحشت انداخت.پیرا گفت جرأت نمی کنیم چنین کاری انجام دهیم”دوکالیون ناگزیر پذیرفت که حق با همسرش است،امّا اندیشید که این سخن چه معنی می دهد و ناگاه به مفهوم آن پی برد. به همسرش گفت:”زمین مادر همگان است و استخوانهای او نیز همان سنگهاست.ما میتوانیم آنها را بی آنکه زیانی بر آن مترتب باشد به پشت سر بیندازیم” بنابراین چنین کردند و هر سنگی که به زمین می افتاد بی درنگ شکل و صورت آدمی می گرفت.آنها را آدمیان سنگی نام نهادند و آنها همانگونه که انتظار می رفت، نژادی سرسخت و مقاوم و استوار بودند و توان تحمّل و بردباریشان بسیار زیاد بود،و در واقع لازم بود چنین باشند تا زمین را از ویرانی ناشی از سیل برهانند.


2 دیدگاه در “آفرینش جهان و انسان”

  1. مهدی

    خائوس یا خلا نمیتوانست وجود داشته باشد یعنی هیچ چیزی نبود که باشد و حتی نمیتوانست نباشد چرا که هیچ چیزی نبود من که پیرو ائین هلنیسم هستم به اساطیر یونانی اعتقاد دارم اما نه به همه آنها
    به عبارتی عصر خدایان شروع شده

    Reply

  2. پرستو الهی

    خدای یگانه که من میپرستم وتمام ادیان الهی ازش گفتن کجای این اسطوره ها جای میگیره ؟!

    Reply

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*