اسطوره ها و افسانه ها

گزیده ای از اساطیر و افسانه های ملل مختلف دنياي باستان

دو خدای بزرگ زمین

اصولا در بیشت اوقات خدایان فناناپذیر سودی به حال انسانها نداشتند و اغلب زیانبار هم بودند:زئوس خدای عاشق و فاسق خطرناک دوشیزگانی انسانی بود و معلوم نبود چه موقع صاعقه مخوف و هولناکش را استفاده می کند.آرس به وجود آورنده جنگ و آغاز گر جنگ و بیماری های واگیر دار بود .هرا،هرگاه حسادت وجودش را فرا می گرفت،که اغلب چنین بود ،اندیشه عدالت و دادگستری و انصاف را به مخیله اش راه نمی داد.آتنا نیز جنگ افروز بود و نیزه تیز و ثاقب آذرخشش را مانند زئوس با بی مسئولیتی ویژه ای به کار می گرفت.آفرودیت ازقدرت و اختیاراتش بیتر برای به دام انداختن و خیانت و حیله گری استفاده می کرد.آنها گروهی زیبا رو بودند که اعمال و رفتارشان در قالب داستانهای زیبا و سرگرم کننده متجلّی شده است . از طرف دیگر خدیانی که ضرر و زیانی نداشتند بلهوس دمدمی مزاج غیر قابل اعتماد بودند و به طور کلی آدمها بدون آنها بهتر و آسوده تر زندگی می کردند.

با وجود این در جمع خدایان دو تن از بقیه متمایز بودن یعنی در واقع بهترین دوست انسان ها به شمار می آمدند.یکی از آنها دمتر بود که در زبان لاتین سرس می گفتند،الهه غلّه و دختر کرونوس و رئا و دیگری دیونیسوس یا دیونیزوس،خدای شراب که به باکوس هم شهرت دارد.دمتر سالخورده تر و ساده دل.غلّات را خیلی پیش از کاشتن تاک می کاشتند.نخستین کشتزار غلّه سرآغاز استقرار انسان بر زمین بود.تاکستانها پس از آن به وجود آمدکاملا طبیعی بود که آن قدرت خداوندی و الهی که بذر غلّه را به وجود آورد باید یک الهه یا خدای زن باشد نه یک مرد.چون شکار و جنگ بر عهده مردان بود ،بنابراین لازم بود که زنان به امور کشتزار رسیدگی کنند،و چون اینان سرگرم شخم زدن و بذر افشانی بودند و همچنین برداشت محصول ناگزیر به این نتیجه رسیدند که یک خدای زنیا الهه بهتر به زنان می تواند کمک کندزنان خدای زنی را که می پرستیدند بهتر درک می کردند،نه مثل مردانی که با قربانی دادن آنها را می پرستند بلکه خدایی که کشتزار ها را بهتر و بارور تر می کرد.به دست این خدای زن بود که کشتزار ها یا ‹‹غلّات مفدّس دمتر››تقدّس می یافتند.

زمین یا محل خرمن کوبی نیز تحت حمایت این الهه قرار داشت.آن دو محل یعنی کشتزار و محل خرمن کوبی پرستشگاه یا معبد او بود که امکان داشتهر لحظه در آن حاضر شود.‹‹در زمین مقدّس خرمن کوبی هرگاه که غلّات را می افشانند آن الهه یعنی دمتر زرّین موی به رنگ ساقه خشک غلّه ،شخصا دانه های غلّات و پوشال و پوسترا به دست باد می سپرد و همه را از هم جدا می کرد و توده پوشال به سپیدی می گراید.››البته جشن بزرگ و اصلی این الهه در زمان برداشت محصول یا فصل درو بود.در گذشته ها فقط یک روز فقط یک روز شکر گذاری ساده و بی تکلف از سوی کشاورزان و درو کنندگان برگزار می شد،و در آن روز نخستین گرده نان از گرده تازه درو شده پخته میشد که آن را تقسیم می کردند و با حرمت و با نیایش ویژه آن الهه ای که این نعنت و بهترن هدیه را به انسان ارزانی داشته بود می خوردند.پس از آن و با گذشت زمان این جشن کوچک به صورت یک آیین پرستش اسرارآمیز در آمد.جشن بزرگ و مفضل را در ماه سپتامبر و هر پنج سال یک بار بر گزار می کردند وتا نه روز ادامه داشت .این روز ها از مقدّس ترین روز ها بود و در آن هنگام بیشتر فعالیت های زندگی کند می شد یا به حالت تعلیق در می آمدتشریفات خاصی برگزار می شد و مراسم قربانی با رقص و پاکوبی و آواز همراه بود،و شادی همه جا را در بر می گرفت.این موضوع معرف حضور همگان بود و نویسندگان بسیاری از آن یاد کرده اند.امّا از آن بخش عمده یا اصلی این مراسم و تشریفات که در صحن درونی یا در حریم پرستشگاهبرگزار می شد هیچ سخنی یا اشاره ای به میان نیامده است.کسانی که این تشریفات را به جای می آورند سوگند ویژه ای یاد می کردند که سکوت را رعایت کنند و واقعا به سوگندشان آنچنان وفادار بودند که ما فقط از بخش ناچیزی از آن آگاه شده ایم.

آن پرستشگاه بزرگ در الوزیس قرار داشت که شهر کوچکی نزدیک آتن بود ،و مراسم پرستش و نیایش را ‹‹اسرار الوزینی››نامیدند.این مراسم در سراسر دنیای رومی و یونانی با حرمت و قداست ویژه ای برگزار می شد.سیسرو نویسنده ای که در قرن یکم پیش از میلاد می زیسته است،چنین می گوید:‹‹چیزی والاتر از این اسرار نیست.آنها به خلقیات ما شیرینی و به عادات ما نرمی و ظرافت بخشیده اند و سبب شده اند که ما از مرحله توحش بگذریم و به انسانیت واقعی دست یابیم .آنها نه تنها شاد زیستن را به ما آموخته اند.،بلکه به ما یاد داده اند که چگونه امیدوارانه بمیریم.››

با وجود این،این خدایان با همه تقدّس و حرمتی که داشتند،توانسته اند آثار آن چیزی را که خود از آن به وجود آمده اند حفظ کنند.یکی از دانسته های انگشت شماری که ما از آنها در دست داریم این است که در یک لحظه مهم و کاملا رسمی‹‹سنبله غلّه را که قبلا در سکوت کامل چیده شده است››به پرستندگانشان نشان می دادند.

دیونیزوس،خدای شراب،به طریقی و بی آنکه کسی آگاه شود در چه زمان و چگونه به الوزیس می آمد و در جایگاه ویژه خود در کنار دمتر می نشست.

طبیعی است که هر دو با هم مورد پرستش قرار بگیرند،یعنی این دو خدایی که هم بخشنده هدایای خوب زمین بودندو هم در کارها و تلاشهای صمیمانه روزانه که زندگی بر اساس آن شکل گرفته بود،دست داشتند و هم در بریدن و تقسیم نان و نوشیدن شراب شرکت می جستند.فصل درو و برداشت محصول و هنگامی که خوشه های انگور را زیر منگنه دستگاه شراب سازی قرار می دادند روز جشن دیونیزوس بود.

اما دیونیزوس همواره خدای مهربان و شادی آفرینی نبود حتّی دمتر هم همیشه یک الهه شاد تابستان نبود.این دو با اندوه و شادی آشنا بودند و به همین دلیل با هم پیوند داشتند و هر دو خدایانی درد کشیده بودند.دیگر خدایان فناناپذیر دردها و رنجهای پایداری نداشتند.‹‹آنها با زیستن در کوه اولمپ یعنی جایی که هیچ گاه باد نمی وزد و باران نمی بارد و کوچکترین دانه های ستاره گونه برف هم فرونمی ریزد،روزهای شادی را سپری می کنند و باده و غذای بهشتی می نوشند و می خورند و از وجود آپولوی خجسته بخت که چنگ سیمینش را به صدا در می آورد و از دلنواز ترین آواز موزها که با صدای چنگ وی می خوانند و از رقص زیبارویان یا گریس ها با هبه و آفرودیت و از پرتو درخشان نوری که آنها را احاطه کرده است لذّت می برند.››اما دو خدای زمین از اندوه دل ریش کننده آگاه بودند.

بر نهالهای گندم و غلات و شاخه های زیبای تاک پس از انگور چینی و بر انگور ها آنگاه که سرما و یخبندان از راه می رسد چه می گذرد؟گرچه دیونیزوس و دمتر خدایان شاد فصل درو بودند امّا کاملا آشکار بود که در زمستان خدایان دیگری می شدند. آنها سر در گریبان غم داشتند و زمین نیز اندوهگین بود.انسانهای ادوار باستان در شگفت بودند که چرا باید چنین باشد و برای توضیح علّت آن داستانهای بیشمار گفتند.


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*