اسطوره ها و افسانه ها

گزیده ای از اساطیر و افسانه های ملل مختلف دنياي باستان

اسطورۀ نرگل و ارشکیگل

اسطورۀ نرگل و ارشکیگل

این اسطوره با اسطورۀ فرود ایشتربه جهان زیرین تشابه زیادی دارد؛ بعضی شخصیت ها یکسانند، مکان همان جا است، و ائا درپیدا کردن راه حل همان نقش را ایفا می کند. البته فرق های قابل توجهی که دارند از آن جمله معرفی یک صندلی آئینی، نمود تصویری یک پلکان طولانی که به آسمان خدایان منتهی می شود و از آنجا به پایین می آید، و این واقعیت که کسی که فرود می کند و شوهر ارشکیگل می شود، نرگل خدا است.

ارشکیگل

اسطوره به این صورت آغاز می شود که چون برای ارشکیگل امکان ندارد که بالا بیاید و در ضیافت سالانۀ خدایان شرکت کند، و آنها نیز نمی توانند به پایین نزد او بروند، انو تصمیم می گیرد که فرستادۀ ارشکیگل به ضیافت بیاید و سهم او را برایش ببرد. انو، فرستادۀ خود کک که را روانه می کند تا این مطلب را به اطلاع ارشکیگل برساند. کک که از پلکان طولانی آسمان پایین می رود، و در این اسطوره دروازه بان به او خوشامد می گوید: « داخل شو کک که، و بادا که دروازه به تو برکت دهد.» کک که هفت دروازه را پشت سر می گذارد، اما در هیچ یک از آنها لباس او را از تنش بیرون نمی آورند. سپس ارشکیگل و کک که به هم سلام می کنند و ارشکیگل تصمیم می گیرد وزیر خود نمتر را برای دریافت سهمیه اش بفرستد.

هنگامی که نمتر به حضور خدایان می رسد، متاسفانه متن شکسته شده اما به نظر می رسد که نرگل به نمتر اهانت می کند و توسط ائا به نزد ارشکیگل فرستاده میشود.

نمتر دربارۀ توهینی که نرگل به او کرده است با ارشکیگل سخن می گوید، اما برخورد او تحقیرآمیز است و به نمتر دستور می دهد نرگل را به حضور او بیاورد. نرگل از هفت دروازه که هریک نامی دارند عبور می کند، و پس از عبور از دروازۀ هفتم که دروازۀ ان نوگی گی نامیده می شود، وارد حیاطی بزرگ می شود. برای ارشکیگل توضیح می دهد که انو او را فرستاده است. ارشکیگل به حمام می رود، لباس های زیبا می پوشد، و ترتیبی می دهد که نرگل نگاهی به تنش بیندازد و «او در مقابل تمایل قلبی خود به آنچه زنان و مردان انجام می دهند مقاومت کرد.» متأسفانه مقاومت او دیری نمی پاید، پس از استراحتی کوتاه، ازشکیگل برای بار دیگر به حمام می رود… این بار نرگل «تسلیم تمایل قلبی خود می شود و آن کاری را می کند که همۀ مردان و زنان انجام می دهند.» ارشکیگل و نرگل، روزهای اول و دوم، سوم و چهارم، و روزهای پنجم و ششم را به حالتی شورانگیز در بستر و در کنار یکدیگر بسر می برند. وقتی روز هفتم فرا می رسد، نرگل می گوید که او باید آنجا را ترک کند و پلکان بلند آسمان را طی کند تا به حضور انو، انلیل و ائا برسد.

در این هنگام در کورنوگی، اشک از گونه های ارشکیگل جاری است، نمتر پیشنهاد می کند که نزد انو برود و در آنجا نرگل را دستگیر کند تا او بار دیگر ارشکیگل را ببوسد. ارشکیگل موافقت می کند:

” برو نمتر، تو باید با انو، انلیل و ائا صحبت کنی!

رو به سوی دروازۀ انو، انلیل و ائا گذار،

بگو که من تا به امروز یک بچه و یک دختر بوده ام،

من از بازی دختران دیگر بی خبر بوده ام،

من از بازی وجدآفرین کودکان بی خبر بوده ام،

بگذارید خدایی که نزد من فرستادید و مرا آبستن کرده است باز هم با من بخوابد!

آن خدا را نزد ما بفرستید، و بگذارید او مانند معشوق من شب را با من بگذارند! ”

او تهدید می کند که اگر نرگل به او باز پس داده نشود، مردگان را برمی خیزاند تا شمار آنها بر زندگان افزون تر شود.

نمتر از پلکان بلند آسمان بالا می رود، و سخنان ارشکیگل و تهدید او را کلمه به کلمه بازگو می کند. ائا خدایان را به صف می کند تا نمتر بتواند خلافکار را شناسایی کند، اما نمتر نمی تواند پیمان شکن را بشناسد. او نزد ارشکیگل باز می گردد و به او می گوید، در جمع خدایان یکی «با سر برهنه نشسته بود، پلک می زد و قوز می کرد.» ارشکیگل بلافاصله به او می گوید باز گردد و آن خدا را بیاورد.

در یک قطعۀ تکه پاره، نرگل سرانجام شناسایی می شود و مسلح به صندلی جادویی خود، یک بار دیگر از پلکان بلند آسمان به پایین می رود. او منتظر گشوده شدن هفت دروازه نمی ماند. او نِدودربان دروازۀ اول، ربان دروازۀ دوم،…ششم و هفتم را از پا درمی آورد. وارد حیاط بزرگ می شود، نزد ارشکیگل می رود و او را با موهایش از تخت به زیر می کشد.

آنها بار دیگر برای روزهای اول و دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم با اشتیاق به سر می برند.هنگامی که روز هفتم فرا می رسد متن شکسته است و ما دقیقاً نمی دانیم چه اتفاق می افتد.

روایت بسیار کهن تر و کوتاه تری از همین متن وجود دارد که روایت عمارنه نامیده می شود، زیرا در تل العمارنه مصر پیدا شده که در آن ارشکیگل پس از آنکه به گونه ای غیر آیینی از تخت به زیر کشیده می شود به نرگل می گوید:

«تو می توانی شوهر من باشی و من زن تو.

من ترتیبی خواهم داد که تو

پادشاهی زمین پهناور را تصاحب کنی!

من لوح خرد را بدست تو خواهم سپرد!

تو می توانی آقا باشی و من می توانم بانو باشم.»

نرگل به این سخنان گوش داد، و او را در آغوش کشید و بوسید.

اشک های او را پاک کرد.

«از من چه خواسته ای؟ پس از این ماه های طولانی،

یقیناً همان خواهد شد.»

. Nergal

. زن در اساطیر ایران و بین النهرین، ص ۸۸

. اسطوره های بین النهرینی، ص ۹۸

. زن در اساطیر ایران و بین النهرین، ص ۸۹

. اسطوره های بین النهرینی، صص ۱۰۰ و ۱۰۱


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*