انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند. (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
خانه » آرشیو نویسنده: انی کاظمی

آرشیوهای نویسنده : انی کاظمی

فرهنگ اساطیر و پهلوانان یونان باستان : آ

آ

آئروپه‌ Aerope ، دختر کاترئوس‌ ( پادشاه‌ کرت‌). پدرش‌ وی‌ را به‌ بردگی‌ فروخت‌، آترئوس‌ وی‌ را خرید و به‌ همسری‌ اختیار کرد، اما وی‌ با برادر آترئوس‌ اختیار کرد، اما وی‌ با برادر آترئوس‌، توئستس‌، زنا کرد. به‌ روایتی‌ مادر پلیستنس‌ و به‌ روایتی‌ مادر آگاممنون‌ و منلائوس‌ بوده‌ است‌ .

آپولون‌ Apollo ، پسر زئوس‌ از زن‌ تیتانش‌ لتو؛ از اولمپیان‌ ، خدای‌ نور و پیش‌گویی‌، و حامی‌ موسیقی‌ و تیراندازی‌ و شفا. موزها از خدمتگزاران‌ او بودند. آرتمیس‌ خواهر دوقلویش‌، و آسکلپیوس‌، خدای‌ پزشکی‌، فرزندش‌ بود. از القابش‌ می‌توان‌ لوکئوس‌ (گرگ‌ – خدا ) ، فویبوس‌ (درخشان‌)، و ناموئیس‌ (خدای‌ رمه‌ها) را برشمرد. از افسانه‌های‌ مربوط‌ به‌ او کشتن‌ پوتون‌ ، گذراندن‌ یک‌ سال‌ در خدمت‌ آدمتوس‌ ، و عشق‌ به‌ کاساندرا قابل‌ ذکر است‌، آپولون‌ لوکئوس‌ Apollo Lyc eus ، آپولون‌ .

ادامه مطلب

آفرودیت

من (نویسنده کتاب) برای عنوانِ خدابانوی کیمیاگری ، جای مخصوصی به آفرودیت ، خدابانوی عشق و زیبائی میدهم که فرآیند سحر آمیز نیروی استحاله است که مختص او و او به تنهائی واجد آن است.

در اسطوره یونانی ، آفرودیت حضور بی نظیری داردکه باعث می شود میرنده ها ( انسانها) و خدایان ( به استثنای سه خدا بانوی باکره) عاشق او بشوند و زندگی نو و تازه ای بیابند. او میتواند یک مجسمه را تبدیل به زنی جاندار کند در حالیکه آتنا میتواند انسانهای جاندار را تبدیل به مجسمه کند. آفرودیت الهام بخش شعر و سخنان شور آمیز است و نماد نیروی عشق و خاصیت تبدیل بخشی آن است.
با آنکه آفرودیت از جهاتی ویژگی مشترکی با خدابانوهای باکره ( آتنا و آرتیموس و هستیا) و خدابانو های آسیب پذیر ( دیمیتر و هرا و پرسه فونه) دارد ، ولی به هیچیک از آ ن گروه تعلق ندارد. او بعنوان ایزد بانوئی که بیشترین تمایلات شهوانی را دارا است بی شک ، ایزدبانوی باکره نمی تواند باشد- هر چند او نیز مثل آرتیمس ، آتنا و هستیا هر کاری که مورد پسند خودش است انجام میدهد. و همینطور ایزد بانوی آسیب پذیر نیز نیست- با آنکه او نیز مثل هرا ، دیمیتر و پرسه فونه با خدایان مردان سر و کار دارد و فرزندانی هم دارد.
اما آفرودیت هیچگاه قربانی و مظلوم واقع نگشت و هیچگاه رنج و مرارت نکشید. در روابط اش با دیگری ، احساس میل و تمنا همیشه دوطرفه بوده و او هرگز قربانی هوس های دیگری نشده است. او تجربه های احساسی با دیگران را بیشتر از تجربه های مستقل و تنها( که تنها خدایان باکره را بر می انگیزاند) ، و یا تجربه های متصل شدن و باقی ماندن در یک رابطه ( خدا بانو های آسیب پذیر) ارزش می نهد.
پس بعنوان یک خدابانوی کیمیاگری ( خاصیت استحاله بخشی)، آفرودیت شباهت هایش با خدابانوهای دو دسته دیگر آشکار است اما او بطور ذاتی ، متفاوت با هر دو گروه خدابانو ها است. یعنی درست است که برای آفرودیت رابطه مهم است اما نه به معنای رابطه توام با تعهد طولانی مدت ( مثل خدابانو های آسیب پذیر) . آفرودیت بدنبال ایجاد رابطه است تا انرژی جدیدی به زندگی بیابد. این آرکی تایپ، ظهور اش یا از طریق روابط جنسی است و یا خلاقیت وسیله بیان جضور او می گردد. آنچه که آفرودیت بدنبال اش است با خدایان باکره متفاوت است اما او نیز مانند خدابانو های باکره ، تمرکز اش در این است که چه چیزی برای خودِ او معنا دار است . ووقتی تمرکز میکند دیگران نمی توانند حواس او را از هدفی که دارد پرت کنند. آفرودیت به آنجه ارزش می نهد منحصرا برای شوق شخصی است و جهت موفقیت ، دست آورد اجتماعی و یا شهرت نیست. از قضا آفرودیت در این مورد بطور متناقضی (پارادوکسی ) به هستیای درون گرا شبیه است که در صورت ظاهر هیچ شباهتی به آفرودیت ندارد. ( هیچکدام به دنبال شهرت و موفقیت اجتماعی نیستند).
هرکس و هر چیز که آفرودیت به آن نظر کند و دلش بخواهد در مقابل زیبائی او مقاومت اش را از دست میدهد . و یک جذب مغناطیسی دو طرفه صورت می گیرد و در آن شرایط هر دو طرف یکدیگر را بطور مساوی طلب می کنند و هر دو یک شوق قدرتمندی برای به سوی هم رفتن، و با یکدیگر در آمیختن و یکدیگر را “دیدن” و “شناختن” پیدا میکنند . در عین حال که این رانش می تواند فقط شوق جنسی باشد ، اما انگیزه اصلی آن مثل یک انگیزه روحی و یا معنوی ، عمیق تر از آن می باشد. برای آفرودیت ، رابطه جنسی مثل رابطه زبانی و یا میل به کمال با پیوستن به دیگری، به منظور یک جور ارتباط و یا اتحاد است. پس آنچه آفرودیت تولید میکند میل به شناخته شدن و شناختن دیگری است . اگر این میل به روابط جسمی بیانجامد، باروری و زندگی تازه ای در پی خواهد داشت . اگر این اتحاد در ذهن ، دل و یا روح ، صورت بگیرد ، آنوقت رشد روحی ، احساسی و معنوی را باعث خواهد گشت .
هنگامی که آفرودیت در یک رابطه متقابل ، تاثیر بخش می شود ، تاثیرش منحصر به رابطه رمانتیک و یا جنسی نیست بلکه رابطه افلاطونی ، رابطه عمیق روحی ، دوستی های عمیق و پیوند ها و شفقت و فهم دیگری هم از دیگر تاثیرات آفرودیت در روابط انسانی است. هر گاه رشد صورت می گیرد یک جرقه از خلاقیت هم درخشیده میشود – مثلا در معلمی ، راهنمائی ، مشاوره ، ادیت کردن نوشتار دیگری و روانکاوی – آفرودیت در کار است . زیرا اینگونه کارها به تنهائی نیست و دو سویه است و باید هر دو نفر را مشغول بدارد.
کیفیتِ آگاهی، هشیاری- The quality of awareness
اگر ایزد بانوان باکره آگاهی تمرکز یافته ای دارند و آرکی تایپ هائی هستند که زنان را قادر به تمرکز درباره آن چیزی که برایشان مهم است می کنند و اگر خدابانو های آسیب پذیر و اثر پذیر هم تمرکزشان پخش و توزیع است، آگاهی آفرودیتی هم متمرکز است و هم پخش شده و در همه کارها، هر دو این تمرکز ها را بکار می گیرد.
آگاهی آفرودیتی هم متمرکز با شدت است و پخش شونده و بسیط . البته این آگاهی بیشتر منفعل ، اثر پذیر و متوجه اطراف است تا متمرکز. این آگاهی نه فقط مانند یک لامپ اتاق که همه چیز را در حوزه روشنائی خودش نورانی کند و نور گرم و ملایم پخش شده ای داشته باشد و نه فقط مانند یک چراغ قوه و یا اشعه لیرز ، متمرکز بر یک جا می تابد. بلکه مثل چراغهای تئاتر که هم صحنه را روشن میکند ، هم به درامای نمایش می افزاید و هم میتواند یک قسمت خاصی را روشنتر نشان بدهد و نورهای صحنه میتوانند بر احساسات و واکنش تماشاچی هم اثر بگذارند.
چیزی که در زیر نور پروژکتور تئاتر توجه ما را جلب میکند این است که در آنچه که ما بعنوان تماشاگر می بینیم هم آسوده نشستن روی صندلی و هم تمرکز است. در زیر نور آگاهی آفرودایت هم هر چه را ببینیم برایمان جالب است از چهره و رفتار یک فرد گرفته یا ایده وطبیعت این عالم و یا شفافیت و فرم یک کاسه چینی. هر کس که عاشق یک فرد و یا یک مکان و یا یک ایده و یا یک شئی بشود در واقع آگاهی آفرودایتی را بخود خوانده است.
آگاهی آفرودیتی در همه کارهای خلاق حضور دارد حتی کارهائی که در انزوا و تنهائی صورت می گیرد. در این حالت دیالوگ میان عاشق و معشوق ، دیالوگ میان فرد و کاری است که مشغول خلق آن است تا چیزی تازه از آن بوجود بیاید. در هر نوع ارتباط که خلاقیت در آن باشد انرژی آفرودیتی در آن یافت میشود. مثلا گفتگو میان دونفر میتواند خیلی ملال انگیز و بی معنی باشد و یا میتواند یک گفتگوی خلاق و مشغول کننده باشد که آگاهی آفرودیتی در آن را میتوان دید. هر کجا آگاهی آفرودیتی باشد ، انرژی آن مکان هم عوض میشود. احساسات و افکار و روابط حال و شکل دیگری پیدا میکند و احساس خرسندی و سرزندگی تولید میشود.
آفرودیت : خدابانوی عشق و زیبائی ، زن خلاق و عاشق پیشه
آفرودیت خدابانو:
آفرودیت خدابانوی زیبائی که رومی ها او را ونوس می نامند ، زیباترین خدا بانو هاست . شاعران از موهای طلائی و چشمهای براق و پوست نرم و سینه های زیبای او شعر ها سروده اند . هومر او را “عاشق خندیدن” و سرشار از دلربائی غیر قابل مقاومت می دانست. او سوژه محبوب مجسمه سازان بخاطر داشتن اندام هوس انگیز و زنانه است. “طلائی” صفت آفرودیت است و یونانیان طلائی را به مفهوم “زیبائی ” می گرفتند. پرنده منسوب به او “قمری” و مرغ عشق و قو است. گل سرخ که هدیه عشاق به همدیگر است و از میان میوه ها سیب ، بخصوص سیب طلائی رنگ ، و انار سرخ ( که با پرسه فونه در اینجا شراکت دارد) میوه های منسوب به آفرودیت است.
اسطوره زایش آفرودیت:
در اسطوره های یونانی دو روایت از زایش و تولد آفرودیت آورده شده است . هسیود و هومر دو داستان کاملا متفاوت را نقل می کنند. در مدل هومری ، افرودیت تولدش عادی بود. او دختر زئوس و یک پری دریائی به نام دیون است. اما در مدل هسیود، افرودیت از یک جنایت وحشیانه متولد شد. کرونوس هنگامی که آلت جنسی پدرش اورانوس را به دریا افکند ، کف های سفید مانند اسپرم به همه جا پراکنده شدند و از آن کف ها آفرودیت به شکل یک زن بالغ به وجود آمد . تصویر آفرودیت بر آمده از کف های دریا از بتوچلی نقاش- به نام ” تولد ونوس” یک اثر جاودانه است. روایت است که وقتی آفرودیت از دریا برآمد و به جزیره سیترا در قبرس وارد شد ، اروس ( عشق) و هیمه روس ( تمنا) با او همراه بودند و با همراهی آنها به کوه المپ رفته و مورد استقبال قرار می گیرد.
بسیاری از خدایان که از زیبائی او در شگفت بودند خواستار او شدند . اما برخلاف خدابانو های دیگر که شوهر خود را انتخاب نکرده بودند ( پرسه فونه اغفال شده ، هرا اغوا شده ، دیمیتر تجاوز جنسی شده ) ، آفرودیت آزاد بود که همسر خود را بر بگزیند. او هفاستوس ، خدای لنگ و صنعتگر و خدای آتش و آهنگری را برگزید. و هرا که مادر هفاستوس بود ، پسرش را بخاطر این ازدواج از خود طرد کرد . آفرودیت و هفاستوس فرزندی بوجود نیاوردند . ازدواج آنها ، اتحاد زیبائی و صنعت است که نتیجه اش “هنر” است.
در شجره خانوادگی ، آفرودیت با نسل دوم المپیان مرد – نسل پسران – بیشتر همطراز است تا نسل پدران ( زئوس ، پوزیدون و هادس) . آفرودیت با ارس خدای جنگ رابطه عاشقانه ایجاد کرد و فرزندانی ازاین دو بوجود آمد. یکی از عشاق دیگر او ، هرمس ، پیام آور خدایان بود که ارواح را به جهان زیرین هدایت میکرد و خدای مسافرین ، ورزشکاران و بازرگانان و خدای ارتباطات و خلاق آلات موسیقی و شعبده باز کوه المپ بود.
آفرودیت و ارس سه فرزند داشتند : یک دختر به نام “هارمونیا” یعنی هارمونی و موزونی – دو پسر دوقلو به نامهای دایموس ( ترور) و فوبوس ( ترس) ، که با پدرشان همیشه در جنگ همراه بودند. اتحاد آفرودیت و ارس ، اتحاد دو تمنای غیر قابل کنترل ، عشق و جنگ اند که اگر در تعادل کامل قرار بگیرند میتوانند “هارمونیا” را بوجود بیاورند.
فرزند آفرودیت و هرمس هم یک فرزند خنثی است به نام هرموآفرودیت که زیبائی را از هر دو و اسم خود را از هردو و جنسیت را از هردو به ارث برده . بعنوان یک نماد ، هرموآفرودیت یمتواند ، هر دو جنس گرائی ( تمایل به زن و به مرد از لحاظ جنسی ) و یا اندروژنی یعنی دریک بدن با ویژگی های جنس مخالف را بیانگر باشد.
بنا به روایاتی ، اروس ، خدای عشق ، پسر دیگر آفرودیت است که با برخی روایات دیگر که میگوید اروس خدای کهن تر از همه خدایان است مغایر است. هسیود می گوید که اروس ، نیروی ازلی زندگی است که قبل از تایتان ها و المپین ها بوده است. در روایت دیگر اروس در کنار آفرودیت از کف های دریا بر آمد و با او بسوی المپ روانه شد . اما اسطوره های موخر ، اروس را فرزند بی پدر آفرودیت به شمار می آورند. یونانی ها اروس را به شکل مرد جوان و توانائی توصیف و یا نقاشی میکردند . اما در طول زمان اروس که در آغاز یکی از نیروهای ازلی بود ، رفته رفته تبدیل به یک بچه بالدار به نام کیئوپید Cupid شد.


آفرودیت و میرندگان

رابطه افرودیت با مردان میرنده ( انسانها) در میتولوژی اهمیت دارد. در برخی اسطوره ها ، او به کمک کسانی که به درگاه او نیایش میگردند می آمد. مثلا آفرودیت به دعاهای هیپومنس در شب رقابت برای بدست آوردن آتلانتا ، زنی که بسیار دوست داشت ، پاسخ داد. او به هیپومنس سه سیب طلائی و طریق استفاده آن را نشان داد که این کار باعث شد که او برنده شده و بتواند آتلانتا ، را به همسری بگیرد.
آفرودیت همچنین در داستان پیگ مالیون ، پادشاه قبرس نیز نقش داشت. پیگ مالیون مجسمه ای از زن ایده آل را از مرمر تراشید و هر چه بیشتر به او می نگریست بیشتر عاشق او و خلق خودش میشد. در فستیوال ای که به پاس نیایش افرودیت برقرار شده بود ، او به آفرودیت دعا کرد که یک زنی مثل این مجسمه به او بدهد. بعد همانطور که او آن مجسمه مرمرین را می بوسید آن مجسمه زنده شد و نام “گالاتیا” را بخود گرفت و با پیگ مالیون ازدواج کرد.
خدابانوی عشق و زیبائی روابط عاشقانه ای هم با مردان میرنده برقرار کرده است. مثلا وقتی که افرودیت “آنچیسیز”را در حال به چرا بردن گله اش در دشت دید، میل به او پیدا کرد زیرا که بقول هومر آن پسر اندام اش به زیبائی بدن یک خدا بود. آفرودیت خودش را به شکل یک زن زیبای زمینی در آورد و شوق او را در خود بیدار کرد ( با کلمات شیرین) و او را فریفت.
وقتی که پسر به خواب فرورفت ، او لباس فرم انسانی اش را به در آورد وبعد عاشق خود را از خواب بیدار کرد و بعد از آن پسر باردار شده و همانوقت پسری که از آفرودیت متولد شد که “آنیاس” نام گرفت .( آنیاس بعد موسس و بنیان گزار شهر روم شد) آفرودیت به “آنچیسیز” می گوید مبادا کسی از هویت مادر این پسر خبردار بشود. اما آنچیساس ” بعدها روزی در حالت مستی داستان خودش و افرودیت را بازگو میکند و آفرودیت با رعد به او میتازد و اورا مفلوج میکند.
یکی دیگر از عشاق میرنده آفرودیت ، مردی است به نام “آنودیس” که مردی زیبا و شکارچی چالاکی است. آفرودیت از اینکه او بدنبال حیوانات وحشی است احساس نگرانی میکند و به او هشدار میدهد اما “آنودیس” که شوق شکار و سر نترس ای دارد گرفتار خواسته خود میشود و یک روز وقتی که در حال شکار است سگهای او به یک خوک وحشی حمله میکنند و “آدونیس” سگها را با نیزه زخمی میکند اما آنها که زخمی و خشمکین هستد به خود او حمله می کنند و او را تکه تکه میکنند.
بعد از مرگ ، “آدونیس” اجازه پیدا میکند که مدتی در سال را به جای جهان زیرین ، به نزد افرودیت برود ( یعنی آفرودیت ، “ادونیس ” را با پرسه فونه مشارکت میکند). این اسطوره ، بنیان سیکل مرگ و بازگشت در فرقه “آدونیس” است. بازگشت سالانه آفرودیت نماد بازگشت باروری است.
همانطور که در داستان “میرا” میبینیم، آفرودیت قدرت خود را بشکل اغواگری نشان میدهد. میرا، دختر کشیش معبد افرودیت بود که عاشق پدر خود میشود. در بعضی از روایت ها ، این آفرودیت است که چنین کششی در میرا تولید میکند چون که مادر میرا گفته بود که میرا از آفرودیت زیباتر است و خشم خدابانو را بر انگیخته بود و میرا هم افرودیت را نیایش نمیکرد. بهرحال این شد که میرا شبها در لباس مبدل به نزد پدرش میرفت و با او معاشقه میکرد. بعد از چند بار دیدار ، کشیش دریافت که ان زن اغواگر ، دختر خودش است . ( مترجم: بیخود نیست که این فصل را اجازه چاپ نداده اند:-))). پدر با فهمیدن این موضوع بسیار خشمگین و دلزده میشود و تصمیم به کشتن دخترش می گیرد ولی دختر فرار میکند و به خدایان دعا میکند تا او را نجات بدهند . فورا دعای او پاسخ داده میشود و او تبدیل به صمغ درختی خوشبوئی میشود.
قربانی دیگر افرودیت، “فائیدرا” است که نامادری بخت برگشته “هیپولیتوس ” است . هیپولیتوس جوانی است که خودش را وقف آرتیمس کرده و تارک دنیا شده بود. افرودیت “فائیدرا” را دست آویز قرار میدهد تا نارضایتی خودش را از تارک دنیا شدن و ترک نیایش و ترک عشق کردن “هیپولیتوس” نشان بدهد. آفرودیت کاری میکند که نامادری بطرز شدیدی عاشق پسر خوانده خود بشود.
در آغاز “فائیدرا” بشدت در برابر این وسوسه خود مقاومت میکند و با تمنای خود می جنگد و سرانجام بیمار میشود. بالاخره یکی از کنیزان متوجه مسئله میشود و به آن جوان راز را میگوید. جوان که وحشت زده و بر آشفته است بر علیه نامادری می ایستد.
“فائیدرا” که احساس حقارت و شرم میکند خودش را دار میزند و در نامه خودکشی ، ” هیپولیتوس” را متهم به تجاوز به او میکند. وقتی که پدر ، همسر خودکشی کرده و نامه را می بیند ، “پوزیدون” خدای دریاها را به خود می خواند که پسرش را بکشد. ” هیپولیتوس” درشکه اش را در کنار ساحل میرانده که پوزیدون یک موج بلند ویک هیولای دریائی را برای ترساندن اسب های درشکه می فرستد. کالسکه وارونه میشود و “هیپولیتوس” تا مرگ کشیده میشود و به این ترتیب آفرویدت انتقام خود را از او می گیرد.
“سایکی” و “آتلانتا” دو زن دیگر هستند که بر اثر نفوذ افرودیت دگرگون شده اند. در اسطوره اروس و سایکی ، سایکی این بدبیاری را پیدا میکند که زیباترین زن و ” افرودیت دومی ” باشد که این موضوع خشم افرودیت را بر می انگیزد. در داستان سایکی ، آفرودیت این خشم خود را در قالب ماموریت های غیر قابل انجام به سایکی نشان میدهد که سایکی موفق میشود همه آنها را انجام بدهد. بعد سایکی از حالت زن آسیب پذیر ، رشد میکند و نامیرنده میشود.
در داستان آتلانتا نیز آفرودیت عامل استحاله است . آتلانتا یک زن میرنده است که با ارتیمس خدای باکره همپا شناخته میشود. همانطور که قبلا اشاره شد ، آتلانتا بر اثر انتخاب سیب طلائی همسر هیپومنس میشود.
ارکی تایپ آفرودیت
ارکی تایپ آفرودیت ناظر بر لذت عشق و زیبائی ، میل و تمنای جسمی و چنسی است. قلمزو عشق برای بسیاری از زنان نیروی کشش و جذبه دارد و قدرت در شخصیت زن بشمار می آید . آفرودیت میتواند مانند هرا و دیمیتر خیلی طلبکار و درخواست کننده باشد. آفرودیت زنان را ناگزیر به عملکرد خلاق و ایده خلاقیت میسازد و هم می تواند حس حسادت شدیدی را در آنها ایجاد کندن.
آفرودیت در عشق
هر زنی که به کسی عاشق میشود که او نیز عاشق اوست در آن لجظه آن زن ، تشخص آرکی تایپ افرودیت است.که از یک زن معمولی ناگهان تبدیل به یک خدابانو ی عشق گشته است . آن زن در آن حالت ، احساس زیبائی ، جذابیت و دلربائی عاشقانه میکند و تبدیل به ارکی تایپ عاشق میشود.
وقتی که آرکی تایپ بخش اعظمی از شخصیت زن را اشغال میکند، تبدیل به زنی میشود که دائما عاشق است و عاشق پیشه و جاذبه جنسی فراوانی پیدا میکند. در ادیان پدر سالارانه یهودی- مسیحی و اسلامیِ ، میل جنسی زن فروکاسته شد . در این فرهنگ ها زنی که دارای انرژی آفرودایتی باشد ، روسپی و یا اغواگر قلمداد میشود و نظر تائید را جلب نمیکند. بنابراین وقتی که این آرکی تاپ خودش را عیان میکند برای زن دردسر ایجاد کرده و مسئله اخلاقی را بمیان می کشد.
ارکی تایپ آفرودیت ناظر بر لذت عشق و زیبائی ، میل و تمنای جسمی و چنسی است. قلمزو عشق برای بسیاری از زنان نیروی کشش اوری دارد و قدرت در شخصیت زن . آفرودیت میتواند مانند هرا و دیمیتر خیلی طلبکار و درخواست کننده باشد. آفرودیت زنان را ناگزیر به عملکرد خلاق و ایده خلاقیت میسازد.
آفرودیت در عشق
هر زنی که وارد عشق دوطرفه میشود در آن موقعیت، آن زن تشخص آرکی تایپ افرودیت است. زن معمولی ناگهان تبدیل به یک خدابانو ی عشق گشته و احساس زیبائی ، جذابیت و دلربائی عاشقانه در آن زن پدیار میشود و او و تبدیل به ارکی تایپ عاشق میشود. بدین ترتیب وقتی که آرکی تایپ عاشق بخش اعظمی از شخصیت زن را اشغال میکند، او تبدیل به زنی میشود که دائما عاشق است و عاشق پیشه و جاذبه جنسی فراوانی پیدا میکند. از آنجا که جاذبه جنسی درزنان در دین های یهودی- مسیحی و اسلامیِ که ادیان پدر سالارانه اند ، فروکاسته شد ، زنی که دارای انرژی آفرودایتی بود ، روسپی و یا اغواگر قلمداد شد. بنابراین وقتی که این آرکی تاپ خودش را عیان میکند برای زن دردسر ایجاد کرده و مسئله اخلاقی را بمیان می کشد.
در دام عشق
وقتی که افراد عاشق میشوند ، هر یک دیگری را در نور طلائی ( نور افرودیتی) می بیند که تنها زیبائی ها را نشان میدهد. فضا سحر انگیز میشود و یک حالت شوریدگی و شیدائی بر میخیزد. هر یک احساس زیبائی ، منحصر به فرد بودن و احساس خداگونگی می کنند. زمینه انرژی کاملا احساسی و الکتریسیته عشق به همه جا متشر است و مغناطیس جاذبه همه جا در کار است. در این فضای طلائی که دور وبر عاشق و معشوق را احاطه میکند، همه حس ها تشدید شده و موسیقی دلنواز تر و رایجه ها دلپذیر تر به مشام میرسند. طعم غذا و احساس لمس کردن هم تجربه متفاوتی میشود و خلاصه آفرودیت همه حواس پنجگانه را به سر حد اعلاء تیز و قوی میکند.
اما وقتی کسی دچار عشق یک طرفه میشود ، گوئی که توسط یک میل و تمنائی تسخیر شده که جز رنج و محنت چیزی برای او به ارمغان نمی آورد. …

دوران کودکی و نوجوانی آفرودیت 

در کودکی ، آفرودیت کوجک معصوم است و دلربائی های کودکانه دارد. این دلربائی ها میتواند با اقوام مرد بیشتر باشد. معمولا کامنت هائی از این قبیل :” صبر کن بزرگ بشه ببین چه دلبری بشه ” در مورد او گفته میشود. او از اینکه مرکز توجه باشد لذت می برد و معمولا در میهمانی ها مشغول رقص و دلربائی های کودکانه است. در حدود سن هشت و یا نه سالگی ، آفرودیت جوان با عجله سعی دارد که خود را بالغ تر از آنجه که هست نشان بدهد. خیلی زود عاشق میشود و در مورد معلمین مرد ، خوانندگان و هنرپیشگان رویابافی میکند. گاهی آفرودیت جوان با پسرها ی فامیل و دور و بر شوخی ویا حرکات دلبرانه نشان میدهد.

والدین آفرودیت
برخی از والدین آفرودیت کوچک، او را همیشه نوازش و تشویق می کنند، لباس زیبا بر تن او می کنند ، موهای او را آرایش می کنند و با روبانهای رنگی تزئین می کنند و یا در مسابقات زیبائی او را شرکت میدهند. اما وقتی که او به سن بلوغ و فعالیت جنسی میرسد، ناگهان والدین رفتار متفاوتی نشان میدهند . و در این حالت است که الگوی مخرب بوجود می آید: پدر و مادر ی که او را به دلربائی تشویق کرده بودند ، حالا او را برای همین کار تنبیه می کنند. این دو روئی و نفاق پدر مادر در پراکندن حالات جنسی کودک و همینطور معلم اخلاق او شدن بسیار مخرب است .
پدر ناگهان احساس دوری از دختر زیبا و جوان خود می کند و او را کمتر به خود می پذیرد و دختر هم از پدر فاصله می گیرد گوئی که هر دو خوف و وحشت زنای محارم در ناآگاهشان آنها را از هم دور میکند. مادر هم احساسات گوناگونی به آفرودیت جوان دارد. بعضی مادر ها کنترل کننده تر میشوند و راجع به لباس ، موسیقی و هر کار دیگر دخترشان سختگیری می کنند. معاشرت ها ورفت و آمدهای دخترشا ن را محدود میکننند و با دخترجوان مثل یک موجود تشنه شهوت که باید جلوی او را گرفت رفتار میکنند. بعضی مادران هم احساس رقابت و حسادت به دخترانشان پیدا میکنند و از زیبائی و جوانی دخترشان احساس تهدید شدگی میکنند. گاهی هم با دوستان پسر دخترشان به دلربائی می پردازند (بنظرم بیشتر مادران غربی مورد مثال است ) .
اما بهترین والدین برای آفرودیت جوان ، آنانی هستند که از ابتدا با دخترشان مثل یک شئی زیبا رفتار نمی کنند و رفتارشان مثبت ، یکنواخت و متعادل است و انرژی آفرودیت جوان را به هنر ، خلاقیت و مهربانی با دیگران هدایت میکنند. این والدین ایده آل در دوران بلوغ برای دختر جوان راهنمای دلسوزی میشوند و محدودیت هائی که برای او قائل میشوند معقول و قابل اجرا است.
دوران بلوغ زن آفرودیت ای
دوران بلوغ برای این دسته از دختران جوان، دوران بسیار خطرناکی است. تصویری که دختر جوان از خود و از چهره و وزن خود دارد و عدم اعتماد به نفس در این زمینه که میتواند منجر به مشکلات تغذیه و لاغری مفرط بشود. از سوئی دیگر خطرات حاملگی های ناخواسته و بیماری های مقاربتی بر اثر نادانی و پس زده شدن و تائید نشدن از طرف دختر های خوب از دیگر مشکلات آفرودیت جوان است. گاهی این سرخوردگی و فرو دادن انرژی آفرودیتی در حالت تفریط ، تا جائی به پیش میرود که او این حس فرو خورده را به زیر آگاهی بفرستد و بعد این انرژی تبدیل به احساس اخلاقی افراطی و مذهبی شدید شده و به حالت ” سایه” ، برروی دختران دیگر پراکنده بشود و او آنها را بشدت مورد قضاوت قرار بدهد و دیگران را برای کاری که خودش بشدت مایل است انجام بدهد سرزنش کند .اگر آفرودیت جوان ، “هرا” هم در شخصیت اش باشد ، آنوقت ممکن است که ازدواج زود هنگامی داشته باشد و خیلی زود وارد زناشوئی بشود. و اگر “آتنا” را در شخصیت خود داشته باشد میتواند یک ترکیبی از استراتژی وسکسوآلیته داشته باشد که در این صورت او خودش را مواظب هم خواهد بود و حمایت خواهد کرد. یعنی هم حواس خود را حمع میکند و هم به جستجوی لذت است.
شغل و کار در زندگی زن آفرودیت ای
آفرودیت از لحاظ احساسی خیلی اهل کار و محیط کار نیست. او دوست دارد در محیط کار ، تنوع فراوانی داشته باشد و کار یکنواخت را دوست نخواهد داشت. معمولا شغل زنهای آفرودیت ، زیبائی و آرایش ، دکوراتوری، موسیقی ، هنر ، نویسندگی ، رقص و درام است و یا با مردم بودن ودر “رابطه” بودن با دیگران مثل معلمی و تراپیست و یا ادیتوری. بنابراین او یا عاشق کارش است و یا از آن متنفر و حد وسط هم ندارد! هیچ چیزی مثل تکرار و یکنواختی آفرودیت را از کار دلزده نمیکند. او ترجیح میدهد که حقوق کمتری بگیرد ولی کارش را بیشتر دوست داشته باشد.
رابطه با مردان
زنان آفرودیتی بطرف مردانی که مطلقا برای آنها مناسب نیست کشیده میشوند. مگر آنکه یک خدابانوی قوی دیگری در روان آنها حضور داشته باشد وگرنه انتخاب زن آفرودیتی ، عینا مثل انتخاب خودِ خدا بانو خواهد بود از میان مردان اهل صنعت و هنر ، پیچیده ، و احساسات بالا و پائین مثل هفاستیوس ، و یا خدای جنگ آرس و یا مرد بسیار باهوش و گریز پائی مثل هرمس خواهد بود. این مردها یا مردهائی هستند که نمی خواهند قدرت خانه به دستشان باشد و سرشان به کار خودشان است و یا بسیار بازیگوش اند و اصلا نمی خواهند تن به ازدواج بدهند. هفاستیوس درون گرا که خشم خود را فرو خورده و آن را تبدیل به کار خلاق نموده ، میتواند در قالب مردی که رابطه اش با خانواده خودش خیلی خوب نیست (درست مثل خود هفاستیوس که مادرش او را از خود رانده) ، و در نتیجه با زنان حالت عشق و تنفر همیشگی دارد ، بسوی آفرودیت جذب شود و آفرودیت هم میتواند جذب هنر های او بشود و از اینکه او خیلی حس کنترل و مالکیت ندارد و خیلی به پرو پای او نمی پیچید و آزادش میگذارد، مطلوب بنظر بیاید. مرد دیگری که ممکن است برای آفرودیت جذاب بنظر بیاید ، مرد ارس ای است . زن آفرودیتی با این مرد ممکن است یک رابطه چالش آمیز و شورمندانه توام با قهر وآشتی فراوان و بطور کلی روابط آتشین داشته باشد که البته اینگونه روابط زیاد هم طول نخواهد کشید مگر آنکه مرد ارس ای بتواند انگیزه ها و عصبانیت های آنی خودش را کنترل کند و زن آفرودیتی هم “هرا” را در خود داشته باشد.
مرد دیگری که میتواند برای آفرودیت جذاب باشد ، مرد هرمس ای است . مردی کودک صفت ( جوان ابدی) ، اهل حرف و بحث ، جالب و خوش مشرب و با هوش . این مرد با بازی کردن با آفرودیت و “شاید” گفتن ها و پس زدن و پیش کشیدن هایش ، او را دائما به خود مشغول نگاه میدارد. چنین رابطه ای ممکن است تعهد و الزام ای نداشته باشد و یک رابطه آزادی باشد مگر آنکه باز آفرودیت “هرا” را درکنار خود داشته باشد و یا مرد هرمس ای یک بازرگان و یا یک مربی باشد و مردی باشد بالغ ، یعنی آن جوان ابدی نباشد.
ازدواج
زن افرودیتی اگر “هرا ” را در کنار خود داشته باشد ازدواج موفقی خواهد داشت زیرا هم تعهد و هم جذابیت جنسی در این ازدواج قوی است . در غیر اینصورت ماندن در یک ازدواج برای زن آفرودیتی معمولا آسان نیست و طلاق ها و ازدواج های چندین باره احتمال اش بسیار زیاد است. الیزابت تیلور یک نمونه از چنین زنی است

زن آفرودیتی در ارتباط باسایر زنان

زنهای آفرودیتی برای زنهای دیگر قابل اعتماد نیستند، بخصوص زنهای “هرا” مانند . از قضا زن آفرودیتی هر چه کمتر متوجه تاثیرش بر روی مردان است ، آشوب برانگیز تر است. مثلا ممکن است زن آفرودیتی به یک میهمانی برود و با مردی به بحث و گفتگوی گرمی بپردازد. این حرکت باعث حسادت و احساس ترس و احساس بسیار نامطلوبی بر روی زنان دیگر حاضر در میهمانی خواهد گذاشت. زن آفرودتی حتی اگر خودش متوجه نباشد با درگیر شدن گفتگو با هر مردی یک نور طلائی به دور خود و آن مرد افکنده است و حاضران در آن مجلس کاملا متوجه شده و برانگیخته میشوند.

زن آفرودیتی با این حال دوستان فراوانی دارد ( که معمولا “هرا” ها در میان آنها نیستند) که کم و بیش یا مانند خودش هستند و یا مثل ندیمه برای او خدمت میکنند و از اینکه دوست او هستند و به ماجراهای او گوش میدهند لذت می برند. البته دوستی های زنان آفرودیتی تا وقتی که تهدیدی برای این دوستان نباشد باقی می ماند.
فرزندان
زنان آفرودیتی بچه ها را دوست دارند و بچه ها هم آنها را دوست دارند. بچه ها بدون قضاوت با او برخورد میکنند و جذابیت او را می ستایند. زن آفرودیتی قابلیت های بچه ها را بیرون میکشد و آنها را تشویق میکند و بچه ها در کنار او احساس خلاقیت ، سرزندگی و با استعدادی میکنند . زن آفرودیتی بچه ها را هم افسون میکند و به خودش جلب میکند . او به فرزندان خودش ، آزادی و استقلال میدهد بشرطیکه کمی “دیمیتر” هم در او باشد.
اما اگر دیمیتر در او نباشد میتواند بچه هایش که مانند خودش زیبا و با شکوه اند را حبس کند و مانع شکوفائی شان بشود ( حسادت) و ضمنا نیاز بچه ها به امنیت و تداوم را بر آورده نکندو در رفتارش بی ثبات ای کند که برای فرزندان او عواقب خوبی نخواهد داشت. این بچه ها گاهی از مادرشان توجه زیادی به رسم خوش باشی مادرشان در لجظه می گیرند و بعد ناگهان برای مدتی رها میشوند . یکی از بیمارانم که مادر آفرودیتی داشت تعریف میکرد که مادرش او را در خانه با یک مستخدم برای مدتهای طولانی تنها میگذاشت . آن بیمار تعریف میکرد که بازگشت مادر به خانه خیلی با مراسم بود. مادر پرواز کنان به داخل خانه وارد میشد و دستهایش را بسوی من باز میکرد گوئی که مهمترین آدم دنیا دارد این تشریفات را انجام میدهد. مادر که به خانه وارد میشد گوئی آفتاب هم در خانه می درخشید! گوئی که یک خدابانو وارد خانه شده است. با آنکه این بیمار من از مادرش رنجیده و خشمگین بود وقتی چشمش به مادر می افتاد جاذبه حضوری مادر، همه چیز را از یاد او می برد. این بیمار با احساس ناتوانی و ناقابلی رشد کرده و احساس پوچی میکرد در حالیکه قابلیت های بسیاری را در خود داشت.
وقتی که یک مادر آفرودیتی توجه دائم و شدید خود را بر روی پسرش دارد ، این در رابطه آن پسر با همسر آینده اش بسیار تاثیر گذار خواهد بود و همینطور در حرمت نفس آن پسر که ممکن است به افسردگی بیانجامد، بسیار موثر خواهد بود. زن آفرودیتی میتواند پسرش را در چنگ خود نگاه دارد ولی خودش توجه اش به جائی دیگر معطوف باشد و فرزند پسر در حالتی خیلی ناتوان ، شرمنده و تهی از خود نگاه دارد و مثل این میشود که این پسر دائما در حال باز پس گرفتن مادر از رقیب است. در سنین بالا آنوقت این مرد است که میخواهد به مادرش مسلط بشود. بر اساس این تجربیات دوران کودکی ، مرد ممکن است بطور کلی اعتمادش نسبت به همه زنان از دست برود و گمان کند که همه زنان مانند مادر خود هستند.
آفرودیت در میان سالی
مسئله کتمان ناپذیر سن و گذاشتن رو به پیری ، برای آفرودیت ای که مهمترین چیز در شخصیت او زیبائی اش بوده است بسیار دردناک است. وقتی که او متوجه میشود که زیبائی اش رو به افول گذاشته ، دیگر آن توجه عمیقی که به دیگران میکرد بطوریکه در دیگری حل میشد را تغییر میدهد. زن آفرودیتی نمیداند که زیبائی جسمانی او در مقابل جاذبه روحی او آنقدر ها هم مهم نیست و این خاصیت مغناطیسی بیشتر در کاراکتر او بوده تا در زیبائی جسمی او. در ارتباط با مردان کماکان او جذاب است و ممکن است بنظر بیاید که از مردان دلبری میکند و شوخی و دعوت میکند ولی و وقتی پیشنهادی را رد کند، مردان نسبت به او خشمگین و سرخورده شده ، خشم خود را به او نشان بدهند. او نیز متقابلا از اینکه چنین رفتاری با او میشود خشمگین میشود و نمیداند که چه اتفاقی افتاده که با او اینطور رفتار میشود. بعد ها زنان آفرودیتی یاد میگیرند که این الگوی رفتاری را باید عوض کنند و همیشه خود را غیر قابل دسترس و درگیر رابطه با شخصی نشان بدهند تا سوءتفاهم دیگری پیش نیاید.
ولی برای زنان آفرودیتی که هنر و حرفه ای دارند ، میانسالی آنقدر هم مسئله بر انگیز نیست. معمولا این گونه زنها خودشان را در کار و فعالیت غرق میکنند و به توسعه فن و هنر های دیگر می پردارند.
زن آفرودیتی در پیری
بعضی از زنان آفرودیتی گنجایش دیدن زیبائی در درون چیز ها را دارند و همیشه کمی با چیزی که به آن چشم دارند عشق می ورزند. این گونه زنان با جذابیت و وقار پیر میشوند و توجه شان در سنین پیری کاملا به سوی خلاقیت و کارهائی است که در اجتماع انجام میدهند . همیشه زنده دل اند و دیگران را به خوشی دعوت میکنند.
آفرودیت که در جهانی زندگی میکند که سکسوآلبته برای زنان ارزش اخلاقی ندارد ، ممکن است توجه اش را به مردان بکلی از دست بدهد و نسبت به اینکه احساس شوق در خودش دارد احساس بدی به خودش داشته باشد و احساس گناه کند . در اینجاست که او با بخش عظیمی از واقعییت زنانگی خودش قطع رابطه میکند و سرزندگی و شوق به زندگی را از دست میدهد.
آفرودیت در لحظه های زندگی
زنان آفرودیتی در لجظه زندگی میکنند و زندگی را همانطور که هست در می یابند و از آن لذت می برند. در یک لحظه ممکن است کارهائی انجام بدهند که به پی آمد آن اصلا فکر نکنند . مثلا یک چیز گرانبها بخرند در حالیکه نتوانند تقبل کنند و یا برنامه هائی در زندگی پیاده کنند که پرداخت های سنگینی داشته باشد. ذهنیت زن آفرودیتی به هیچ وجه عاقبت بین و آینده نگر نیست و ممکن است بخاطر دنبال دل رفتن و خوشباشی بعدها با مشکلات شدید مالی روبرو بشود.
زخمی های عشق
زن آفرودیتی مردان بسیاری رابه اصطلاح “زخمی عشق” میکند. از آنجائیکه خودش به سادگی عاشق میشود و هر بار هم مطمئن است که این بار مرد ایده آل اش را پیدا کرده ولی بعد فکرش عوض میشود و از آن عشق فارغ میشود. در نتیجه ممکن است زنهای آفرودیتی تعداد بسیار زیادی ماجراهای عشقی را پشت سر گذاشته باشند . تراژدی دیگری که برای زن آفرودیتی ممکن است رخ بدهد این است که از آغاز مصرانه عاشق فردی میشود که بهیچ وجه قابل دسترس نیست و آینده ای با او نخواهد داشت و ارتباط فقط برای مدتی کوتاه است که در این صورت این اوست که زخمی میشود و وارد یک رابطه مخرب شده است. آزاد کردن زن آفرودیتی از الگوی رابطه های تکراری ویرانگرش کار آسانی نیست. بهترین روش درمانگری این است که او به این الگوهای رفتاری خودش و به خدابانو واقف شود و بداند که چه انگیزه هائی در او مشغول به کارند. ضمنا روی آوردن به حرفه و کار و مشغول شدن به یک هنر و تخصص میتواند توجه او را تا حدی از آن الگوی ویرانگر معطوف به کارهای سازنده کند که در اینصورت “آتنا” و “آرتیموس” در او بیدار میشوند و به یاری اش می شتابند. اگر “هستیا” در او بیدار شود او ممکن است از وسوسه های جهان بیرون چشم بپوشد و نگاهش به درون خود باشد و جذابیت روحی خود را به شکل تجربه های معنوی آشکار کند
  • اثر خدابانو ی درون هر زن – اثر جین شینودا بولن
  • ترجمه : نسرین بیرق دار
  • نشر الکترونیکی تاریخ ما، انی کاظمی

 

آتنا

ترجمه : نسرین بیرق دار

آتنا ، دختر زئوس ، خدای خدایان و “متیس” خدابانوئی از خانواده تایتان ها است که قبل از المپیان سلطنت میکردند. وقتی پیشگویان به زئوس خبر دادند که “متیس” باردار است و فرزندی قوی تر از زئوس بدنیا خواهد آورد ، زئوس از خشم همسرش باردارش را بلعید اما بعد از چندی سردرد بسیار شدیدی گرفت و هفاستوس آهنگر خدایان، با تبرزین سر زئوس را شکاف و از شکاف آن آتنا به شکل یک زن بالغ با لباس جنگی بدنیا آمد و به جای گریه نوزادی ، نعره ای سلحشورانه زد. آتنا فرزند محبوب زئوس گشت و آنقدر زئوس به او مهربانی و بخشش کرد که خدایان دیگر را به حسد واداشت. او به خدابانوی باکره مشهور است چون هرگز ازدواج نکرد.
آتنا قوی ، خونسرد و خویشتن دار و با نظم است. گرچه او خدابانوی دفاع و جنگ سلحشورانه است اما با ” ارس” خدای جنگ متفاوت است زیرا که در جنگ بیش از خشونت ، از استراتژی و دیسیپلین نظامی استفاده میکند و کارش حمایت شهروندان آتن است. جنگ برای آتنا ، برای حفظ شئونات اخلاقی است تا خونریزی و کشتن و قتل و غارت. میتوان گفت از نظر مرام اخلاقی، آتنا بیشتر به برادرش آپولو نزدیک است تا به ارس خدای جنگ چونکه در کارهایش عقل و حسابگری و لوگوس را بکار میگیرد که برای یونانیان داشتن لوگوس ، مقدس شمرده میشد. . آتنا زنانگی خودرا در زیر کلاهخود طلائی و پیش بند ی از پوست بز که از پدرش زئوس هدیه گرفته و سپر طلائی که نقش سر مدوسا بر آن حک شده است. تصویر مدوسا همان تصویری است که مردان با نگریستن به آن تبدیل به سنگ میشده اند .
آتنا، بعنوان یک ایزد بانوی باهوش ، مدبر است و همیشه با هدف و برنامه پیش میرود. ( بخاطر بسپریم که او از سر زئوس بدنیا آمده) . او خدا بانوی مدافع قوانین و سلسله مراتب طبقاتی است.قدرت خدائی او در ایجاد فرهنگ ، تمدن و فرم دادن مجلس سنا و قانونگزاری در آتن آشکار است. آتنا خدابانوی خرد، جنگ و هنرهای خلاق است. او به انسانها رام کردن اسبان ، واستفاده از جنگل ها و صنایع دستی را هدیه داد. آتنا استعدادهایش در جهت رضایت پدر و همچنین حمایت اوست . او مغرورانه و جسورانه ” میگوید که ” هیچ مادری مرا نزاده است. من مردانگی را حرمت میگذارم الا در ازدواج . بله من با تمام وجودم دختر پدرم هستم”.
او مورد احترام ترین و قوی ترین خدابانو در تفکر مردسالاری یونانی و همچنین کوه المپ است و لقب اش ” دختر پدر” ست. آتنا صدای زنانه نظم و سامان شهروندی و تمدن است و شهر آتن به نام او است. در حالیکه او را از حیث قدرت بعد از زئوس به شمار می آورند، از جهاتی باید گفت که او با زئوس برابر است. در ایلیاد ، هومر دائما آنها را با هم صدا میکند: ” ای پدر زئوس و ای آتنا” . “هسیود” تاریخ نگار هم او را مساوی با پدرش زئوس در قدرت و در درک و هوشمندی میداند.
آتنا خدابانوی سنجش و داوری است اما داوری های آتنا بر حسب احساسات شخصی خودش نیست بلکه بر اساس اصول اخلاقی و موازین راستی است. شاید بکارت او بطور سمبولیک رمز این باشد که این خدابانو در قضاوت و دادگری ، خرد پاک را بدون وسوسه ها و تمنا ی خواسته های شخص خودش بکار میگیرد .
بیدار کردن این آرکی تایپ ، بیدار کردن تعمق و توازن اندیشه و سنجش چیزها با هم و داوری اخلاقی و بدون در نظر گرفتن احساسات شخصی است. البته باید بر حذر بود که شمشیر آتنا گاهی دو لبه هم میشود و خونسردی او
میتواند منجر به یخ زدگی و بی احساسی نیز بشود.
از نقطه نظر روانشناسی ژرف ، آتنا ” آنیموس” را در زنان قوی میکند و زنان آتنائی ، استعداد و تمایل شان بیش از دلبری و جستجوی مرد و ایجاد رابطه رمانتیک و یا ازدواج ، در تحصیل و پژوهش و شغل و بدست آوردن موقعیت اجتماعی برابر با مردان در اجتماع است. زنان آتنائی در حرفه قضاوت و وکالت و فعالیت های سیاسی و فمینیستی و همینطور در امور بازرگانی و مدیریت ، قابلیت های فراوانی دارند.

منابع : ایلیاد و اودیسه هومر
Pagan Meditation by JeaneParis
Idea, Essence and Archetype by Kent Palmer

معرفی نام و نشان خدایان کاسی (اسلاف لُران)

کاشو (کاسی) و کاشیتو (کاسیتو) ایزد و الهه قبیله ای کاسیان ایزدان شراب به شمار می رفتند. قصر شیرین به نام الهه کاسیتو بیت ماتی (خانه شراب) نامیده می شد. نامهای ماد، لُر و کاسی جملگی به معنی شراب و دُرد شراب هستند. قصر شیرین در واقع قصر شراوین یعنی شهر الهه شراب معنی می داده است. در هندوستان ماد (شراب) نام دیگر الهه وارونی است. لذا کاسی و کاسیتو همانند وارونا و وارونی ایزدان آسمان نیز بوده اند. شیمالی الهه قلل کوهستان و گامزن بر قلل برفی بود. کلمهً شمال (سرزمین سرما) از نام وی اخذ شده است. نام دیگر وی شیبارو (رونده بر شیب و بلندی) است. شوکامون (با شکوه درخشان) یا شومو (منسوب به شمع) خدای آتش زیر زمینی و حامی سلاله شاهی بوده است. سمبلهای وی یک شمع و شیر درنده بوده است.

نام دیگر وی ایمیریا (ایزد دانای مرگ و میر خاندان شاهی) بوده است. در نزد هندوان و پارسیان وی یمه یا ییمه (یعنی همزاد،جم، جمشید) نام داشت. همانکه تخت جمشید به نام وی خوانده شده است. هرودوت میگوید آمس تریس زن خشایارشا برای وی چندین بچه قربانی نمود تا بر طول عمرش بیفزاید. همزاد وی باید همان الهه سر سبزی و جهان زیرین یعنی میریزیر بوده باشد که نزد ارامنه و پارسیان ساسانی ساندرامت و سپنت آرمئیتی نامیده شده است. هاربه (کامل) و شیخو یا شیپاک (مار افعی) از خدایان بسیار معزز و محترم بودند و با خدایان بابلی انلیل (سلطان خدایان) و خدای هوا و مردوک خدای دولت بابل یکسان بودند. مطابق اعتقادات ارامنه هاروت (هاربه کوهستان) و ماروت (مار کوهستان=شیخو/شیپاک کوهستان) ابرها را برای الهه ساندرامت (میریزیر) بر کوه آرارات رهنمون میشدند. خدای خورشید ساخ (دوستی= مهر) یا شوریاش (سوریاش= خورشید) نام داشت.

هوتها (هود قرآن رهبر قوم عاد= انجمنی و دور دست) و اوبریاش (بالایی) نامهای خدای رعد و باران می باشند. گیدار (کشنده، ایندره هندوان، بهرام) و ماراتاش (جنگاور درخشان) نامهای خدای جنگ بوده اند. دونیاش خدای زمین بخش بوده است همانکه در اوستا هئوشینگه (یعنی فراهم آورنده زمین خوب) شده است. دور ایزد فراوانی و فراخی است. سرانجام کامولّ اهورامزدای کاسیان اسلاف لُران و ائای سومریان است: در زبان لُری کا به معنی سرور و مولا به معنی دانا و تحصیل کرده است. بنابراین کامولّ ایزد دانای کاسیان که با اِئای سومری ایزد دانای زمین و سرور معبد آبهای ژرف مطابقت داده می شده است؛ همان است که بعداً نزد پارسیان به شکل اهورا مزدا (یعنی سرور دانا) مورد پرستش قرار گرفته است.

مسلم به نظر می رسد نام دیگر کامول (ایزد چشمه آبهای نیرومند یا سرور دانا) همان دونیاش بوده است که تصور میشد به شکل اژدهای نیرومندی بر اریکه حکومت زمین نشسته است. این نام را خدای زمین بخشنده معنی نموده اند. چنین می نماید مأخذ کلمهً عربی دنیا (در اصل زمین و آبها) نام همین خدای کاسی است. چنانکه شیمالیا (الهه گامزن بر قلل کوههای پر برف) منشأ نام شمال در زبان عربی است. از سوی دیگر دونیاش کامول معادل همان هوشنگ اساطیر ایرانی است که در اوستا هم به معنی فراهم آورنده زمینهای خوب است و هم به معنی داناست چه در پیدایی جشن سده وی را نیز در رابطه با مار می بینیم. خدای معادل دونیاش در بابل یعنی ائا نیز غالباً ماروش تجسم می شده است. همان که مار خردمند بهشت عدن و فریب دهنده آدم/آداپا و حوا به شمار رفته است.

در اساطیر کاسی نام تهمورث را معادل هاربه (ایزد کامل، ایزد هوا) می بینیم و جمشید را معادل کاشّو (کاسی) ایزد جام شراب در می یابیم. پس در اساطیر ملی ایران اسامی پادشاهان پیشدادی خونیرث (=سرزمین ارابه های درخشان، منظور واشوکانی پایتخت آریائیان میتانی در شمال سوریه) با نام خدایان آریائیان کاسی در آمیخته است. جالب است که مطابق روایات اوستایی نیز حکومت پیشدادیان به دست ضحاک (خندان= آَشّور، خدای ملی آشوریان) منقرض شده است.

در واقع اژی دهاک (دونیاش و مردوک=ضحاک ماردوش) و ضحاک (آشّور) نام سه خدای مختلف بوده اند که در اوستا یکی شده اند. از این جاست که مکان اژی دهاک کاسی شهر کرند و مکان اژی دهاک بابلی شهر بابل به شمار آمده است. در مجموع معلوم میشود که مادها هم چنانکه از اوستا بر می آید از خدا پادشاهان آریائیان میتانی و کاسی خبر داشته اند و حکومت ایشان را مقدمه تاریخ خود (کیانیان) قرار داده بوده اند.

علی مفرد

اساطیر آسمان – نجوم باستان

زن برزنجیر یا اِمرَاهٔ المُسَلسَله یا مِرآهٔ المسلسله نام یکی از پیکرهای آسمانی در آسمان نیمکره شمالی است که بزرگ ترین کهکشان همسایه به راه کاهکشان در آن دیده می شود. معمولاً در کتاب ها آن کهکشان را نیز به همین نام می نامند.
قدر ظاهری سرهٔالفرس پرنورترین ستاره این صورت فلکی، ۲/۱ است. در دسته بندی ستارگان بایر (آلفا) – امراهٔ المسلسله نامیده شده است آنچه در این قسمت آسمان شایان توجه بسیار است شیئ است که نام علمی آن NGC۲۲۴ است و در نزدیکی (نو) امراهٔ المسلسله جای دارد. به چشم برهنه به صورت ستاره ابر مانندی از قدر پنجم می آید به سرشت واقعی آن فقط با کمک تلسکوپی نیرومند می توان پی برد. M۳۱ کهکشانی است کاملاً شبیه به کهکشان ما این کهکشان از میلیاردها ستاره تشکیل شده و اندکی از کهکشان ما بزرگ تر است دورترین شیی است در فضا که با چشم برهنه می توان دید. نوری که کهکشان بزرگ زن در زنجیر را ترک کند پس از سفری ۲،۰۰۰،۰۰۰ ساله در فضا به ما می رسد.
● اساطیر
نام اروپایی این پیکر آسمانی یعنی آندرومدا، در اساطیر یونانی نام زنی بوده است که پرساوش (پرسئوس) پهلوان عاشق وی بوده است و در بند اژدهایی در در ساحلی در حبشه با زنجیر زندانی بود. پرساوش با کشتن اژدهای مزبور وی را آزاد می کند و آن دو ازدواج می کنند. از ایشان فرزندانی پدید می آید از جمله پرسس. بنابراین افسانه ها پرسس نیای پارسیان (ایرانیان) است.
آندرومدا دختر زیبای سِفِئوس (قیفاووس) و کاسیوپیه «(ذات الکرسی) پریان را از خودخواهی بیش از اندازه اش به خشم آورد. نپتون، برای تنبیه وی، او را به صخره ای در کناره دریا زنجیر کرد تا شکار اژدهایی دریایی شود که در آن هنگام ساحل دریا را عرصه تاخت و تاز خود کرده بود درست در همان لحظه ای که اژدها به اندرومدا حمله آورده بود، پرسه ئوس (برساووش) با جادو غول را به سنگ بدل کرد و آندرومدا را نجات داد.
صورت فلکی شیر در ایران باستان
شاید هر کدام از شما این نقش رو ببینید فکر کنید که این تصویر نزاع بین شیر و گاو را نشان می دهد
اما هیچ نزاعی در کار نیست !
شاید اینجوری برای شما بیشتر ثابت بشود که پادشاهان زمان هخامنشی انسان های صلح جویی بودن که حتی نمیخواستن در آثاری که از خودشان به جا می گذارند نشانی از خشونت دیده شود .
این صلح دوستی قبلا هم با منشور ازادی کورش که همه دنیا با آن آشنا هستند ، ثابت شده بود .
اگر در این تصویر دقت زیادی بکنید یا زمانی که به تخت جمشید رفتید ، از نزدیک نگاه کنید می بینید که هیچ اثری از چنگال های شیر نیست ؛ یعنی اینکه شیر اصلا قصد حمله به گاو را ندارد مگر شیر بدون چنگال هم حمله می کند ؟؟
بلکه این تصویر بیانگر رفتن برج گاو و آمدن برج اسد می باشد و این زمان با اوایل بهار و فروردین ماه در ایران مصادف می باشد به همین دلیل برج اسد نشانه بهار و نوروز در ایران باستان بوده و این نقش نیز در پارسه مربوط به آمدن صورت فلکی شیر در اوایل فروردین می باشد

پیشدادیان (اولین پادشاهان عالم )

نخستین دودمان فرمانروا در تاریخ اساطیرى و حماسى ایران زمین «پیشدادیان» بودند. پیشداد به معنى «اولین کسى که قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستین پادشاه پیشدادى «گیومرث» (کیومرث) (کیومرس) بود که در متون اوستایى و باستانى نخستین انسان آریایى و اولین فرمانروا بوده و مطابق متون اساطیرى بعد از اسلام نخستین مرد کیومرث و نخستین زن «مردیانه» بود. بعد از او به ترتیب هوشنگ و جمشید به جهاندارى مى رسند. ضحاک تازى بعد از آنکه جمشید را شکست مى دهد، مدتى بر ایران حکومت مى کند و فرزندان جمشید را اسیر مى نماید. اما دچار قیام کاوه آهنگر و فریدون مى شود. بعد از زندانى شدن ضحاک در دماوندکوه، فریدون، منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب به فرمانروایى و سردارى مى رسند. بعد از زوال پیشدادیان یکى از نوادگان منوچهر به نام کیقباد به کمک رستم قهرمان داستان هاى حماسى ایران، فرمانروایى خاندان کیان را پایه ریزى مى کند.

•کیومرث

طبق متون اوستایى او آدم ابوالبشر است و اولین انسانى است که از «اهورامزدا» (داناى بزرگ) که خداوند یکتا است اطاعت کرد. مورخین اسلامى او را گلشاه لقب داده اند که به معنى فرمانرواى کوهستان است. در ادبیات بعد از اسلام او را نخستین کشورگشا معرفى کرده اند. نخستین بزرگى که کشور گشود- سرپادشاهان کیومرث بود. فردوسى درباره او مى گوید: کیومرث چون ابتدا در کوه اقامت داشت پلنگینه (پوست پلنگ) مى پوشید و در اشعارش مى گوید: کیومرث شد بر جهان کدخداى _ نخستین به کوه اندرون ساخت جاى سر تخت و بختش برآمد ز کوه _پلنگینه پوشید خود با گروه. مى گویند بنیاد شهرسازى از او است. شهر هاى اسطخر، دماوند و بلخ را او بنا کرد. چون فرزندش سیامک به دست دیوان کشته شد، بعد از مرگ کیومرث پادشاهى به نوه اش «هوشنگ» رسید.

•هوشنگ

هوشنگ در اوستا «هائو شیانگها» (Haoshyangha) ذکر شده. بعضى از مورخین او را اولین پیشداد (اولین قانونگذار) معرفى مى کنند، زیرا بر هفت اقلیم فرمانروایى مى کرد. درباره معنى اسم او اختلاف است. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در این باره مى گوید: گرانمایه را نام هوشنگ بود _ تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود زبان شناسان باستانى و شرق شناسان اروپایى «هائو شیانگها» را به معنى «فراهم سازنده منازل خوب» آورده اند، چون او بود که شهر هاى شوش و بابل را بنیاد نهاد. در زمان او آهن و آتش کشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد. فردوسى در باب کشف آتش مى گوید که هنگام پرتاب سنگ براى کشتن مار آن سنگ به سنگ دیگرى برخورد کرد و اخگرى پدید آمد. فروغى پدید آمد از هر دو سنگ _ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ. چون تهیه آتش براى زندگى مشکل بود، به دستور هوشنگ آتشکده هایى در فارس، آذربایجان و خراسان برپا کردند تا مردم بتوانند، آتش آماده از آن بردارند. داستان هوشنگ درباره کشف آتش نشان مى دهد که ایرانیان آتش پرست نبوده اند ولى آتش را از جهت روشنایى و گرمى بخشیدن به زندگى آدمیان حفظ مى کردند و سعى در نگهدارى آن داشتند.به انگیزه کشف آهن در دهم بهمن جشن سده را برپا مى داشت، یعنى زمانى که پنجاه شب و پنجاه روز تا اول بهار (عید نوروز) باقى بود. فردوسى درباره جشن سده مى گوید:ز هوشنگ ماند این سده یادگار _ بسى باد چون او دگر شهریار /در زمان او مردم توانستند که از پوست حیوانات لباس تهیه نمایند.

•تهمورث

دیوبند سومین پادشاه پیشدادى تهمورث (طهمورث) است به معنى دلیر ملقب به «زیناوند» به معنى دارنده سلاح و زین. در تاریخ طبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است که در زمان او بودا در هند ظهور کرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر دیوان مازندران غلبه کرد، دیوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند لذا به آنان امان داد. در زمان او مردم ریسندگى و بافندگى آموختند. رستم دستان از پهلوانان دوران پیشدادیان که در شاهنامه از او به تفصیل نام برده شده

•جمشید

جمشید فرزند تهمورث چون رویش مانند «شید» (خورشید) مى درخشید به جمشید به معنى درخشنده معروف شد. او نیز مانند فرمانروایان قبلى پیشدادى از «فره ایزدى» (تائید الهى) و پشتیبانى «اهورامزدا» برخوردار بود. طبق روایات فردوسى زمانى که طول روز و شب برابر شد (اول فروردین) را نوروز نامید و جشن نوروز را برپاى داشت، در دوره حکمرانى او انواع سلاح هاى آهنى ساخته شد.تهیه انواع لباس از ریسیدن نخ هاى پنبه اى، ابریشمى و پشمى رواج یافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گردید. دارو ها و عطریات متفاوت شناخته شد. فن پزشکى به اعلا درجه در آن زمان رسید. در ساختمان سازى انقلابى روى نمود چون دیوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به کارگیرى گچ و سنگ را به آریایى ها آموختند. از این رهگذر قصر هاى باشکوه در ایران بنا گردید. مردم به چهار طبقه تقسیم شدند. ۱- آموزیان (دانشمندان و دینداران.) ۲- نیساریان (سپاهیان و لشکریان). ۳- نسودیان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پیشه وران). جام جم (جام گیتى نما) که به وسیله آن جمشید مى توانست وقایع هفت اقلیم را در آن ببیند، در زمان او بود، این جام بعد ها به کیخسرو و دارا رسید. اما زمانى رسید که جمشید از باده قدرت سرمست شد و طورى کبر و غرور بر او چیره شد که خود را جهان آفرین خواند و مورد قهر الهى قرار گرفت و ضحاک تازى را بر او چیره ساخت. از این جهت بود که فردوسى طوسى گوید:شما را ز من هوش و جان در تن است _ به من نگرود هرکه اهریمن است/گر ایدون که دانید من کردم این _ مرا خواند باید جهان آفرین/زمانى که در جام جهان بین هر چه را که اراده مى کرد، مى دید غرورش زیادتر شد:/پس آن جام برکف نهاد و بدید _ در او هفت کشور همى بنگرید.ضحاک جمشید را کشت و دو خواهر او به نام هاى «شهرناز» و«ارنواز» اسیر کرد و سپس به زنى گرفت. بعد از آنکه کاوه و فریدون قیام کردند و ضحاک را در دماوندکوه به بند کشیدند، فریدون از نژاد جمشید به حکمرانى ایران رسید.

•قیام کاوه و جهاندارى فریدون

هنگامى که ضحاک براى خوراک مار هاى روى شانه هایش همه فرزندان کاوه آهنگر را قربانى کرده بود و فقط یک فرزند براى کاوه مانده بود و پیش شاه ستمکارى چون ضحاک گفت (یکى بى زبان مرد آهنگرم _ ز شاه آتش آید همى بر سرم). شاه توجهى نکرد و کاوه چون آهنگر بود پیشبند چرمى خود را که از پوست شیر بود بر فراز چوبى برافراشت و از آن پس به عنوان «درفش» (پرچم) از آن سود جست. مردم به دور کاوه و درفش او گرد آمدند به طورى که بر سپاه ضحاک پیروزى یافت و ضحاک متوارى شد و از ایران خارج شد و از دجله گذشت تا از خشم ایرانیان در امان بماند. کاوه با قیام خود خواست که «فریدون» فرزند «آبتین» را که از نژاد جمشید بود به فرمانروایى ایران انتخاب نماید. لذا فریدون به تعقیب ضحاک پرداخت (به اروندرود اندر آورد روى _ چنان چون بود مرد دیهیم جوى) (اگر پهلوانى ندانى زبان _ به تازى تو اروند را دجله خوان) فریدون خود را به سرزمین تازیان رسانید ضحاک را دستگیر و او را در دماوندکوه زنجیر کرد. در داستان کاوه و فریدون چیزى که مهم است، ایجاد پرچم ایران است، چون کاوه در تاریخ اساطیرى ایران با درفش خود حماسه آفرید و ضحاک عرب را شکست داد و به دست فریدون که از نژاد ایرانى بود در دماوند کوه زندانى نمود. از آن زمان به بعد پرچمى که او ساخته بود به «درفش کاویان» معروف شد. کاوه کسى است که سرداران ایران به درفش او تیمن مى جستند. ابومنصور ثعالبى مورخ قرن پنجم در باب این درفش عین روایت فردوسى را آورده و گفته است: «فریدون پس از آسودگى از کار ضحاک چرم کاوه را به جواهر بیاراست و درفش کاویان نامید.» فریدون فرزند آبتین که مادرش فرانک بود، دوره دوم جهاندارى پیشدادیان را آغاز کرد و بعد از او مهم ترین زمامداران پیشدادى عبارت بودند از منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب. فریدون چون در مهرماه بر ضحاک غلبه کرد و بر تخت نشست آن روز را عید و جشن آن روز را مهرگان خواندند.

•تقسیم سرزمین فریدون بین فرزندانش

فریدون در زمان جهاندارى اش کشورش را بین پسرانش به شرح زیر تقسیم کرد تا با خیال آسوده بتواند به بندگى اهورامزدا (خداى یگانه) بپردازد. ایران را به «ایرج» داد، توران (ترکستان) را به «تور» و شام و روم را به «سلم» سپرد. چون ایران از ترکستان و شام آباد تر بود سلم و تور بر ضد ایرج متحد شدند و در جریان جنگى ایرج را کشتند و جنازه او را پیش پدر فرستادند. فردوسى در این باب مى گویدنهفته چو بیرون کشید از نهان /به سه بخش کرد آفریدون جهان)(یکى روم و خاور دگر ترک و چین/سوم دشت گردان و ایران زمین )(نخستین به سلم اندرون بنگرید /همه روم و خاور مر او را گزید)(دگر تور را داد توران زمین /ورا کرد سالار ترکان و چین)و زان پس چو نوبت به ایرج رسید / مر او را پدرشهر ایران گزید)در زمان پادشاهى منوچهر براى پایان دادن به اختلاف مرزى بین ایران و توران مقرر شد که آرش کمانگیر تیرى از مازندران یا از فراز دماوندکوه پرتاب کند و آن تیر هرجا که بر زمین افتاد مرز ایران و توران باشد. در شاهنامه از آرش نامى برده نشده است ولى در متون اوستایى ارخش و در کتاب الکامل ابن اثیر «ایرش» و در منابع دیگر به ویژه تاریخ طبرى «ارشش با تیر» و در مجمل التاریخ والقصص «آرش شواتیر» آمده است. در دانشنامه ادب فارسى بخش آسیاى میانه به سرپرستى حسن انوشه بعد از آن که همه روایات تاریخى و اسطوره ها را در کنار هم مى گذارد به این نتیجه مى رسد که افراسیاب پادشاه توران با منوچهر فرمانرواى ایران قرار گذاشتند، تیرى که از فراز البرزکوه (دماوندکوه) به سمت مرز توران پرتاب گردد، مرز ایران و توران را تعیین کند. آرش بر بالاى قله دماوند رفت و با آن که مى دانست پس از پرتاب تیر جان از کالبد او خارج مى شود، تیر را پرتاب کرد. این تیر از بامداد تا نیم روز برفت و در کنار جیحون بر درخت گردویى فرود آمد و مرز ایران و توران معین شد. در بیشتر منابع اسلامى جاى فرود آمدن تیر را مرو نوشته اند و محل پرتاب آن را آمل، سارى، تبرستان نوشته اند و در منابع اسلامى سیزدهم تیر (تیرروز) را روز پرتاب تیر قید کرده اند.عاقبت «منوچهر» در جنگى سلم و تور را کشت و خود بدون رقیب جانشین فریدون شد.

•منوچهر ظهور رستم و حوادث پهلوانى بعد از آن

منوچهر سردارى داشت به نام «سام» که امیر زابلستان و سیستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ایران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر چون مو هاى سرش سفید بود، سام این طفل سفیدموى را به علت داشتن چنین وضعیتى نپذیرفت و او را به غارى در البرزکوه نهاد. «سیمرغ» او را در آن غار بزرگ کرد، بعد ها سام به البرزکوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه کابل ازدواج کرد و در نتیجه این وصلت «رستم» به دنیا آمد. درباره تولد رستم، فردوسى نکته اى را بیان کرده که بسیار مهم است. چون جنین رستم در شکم رودابه بزرگ بود و تولد او مشکل بود، حکیم فردوسى در بخش زاده شدن رستم از سیمرغ چون حکیمى حاذق نام مى برد که دستور مى دهد که ابتدا رودابه را با مى مست گردانند تا بیهوش شود (چون در آن زمان داروى بیهوشى نبود) سپس پهلو را شکافته و رستم را از بطن مادر خارج کنند. این عمل را سزارین مى گویند و معتقدند که ابتدا سزار کنسول رومى به این روش متولد شده است. در صورتى که باید دانست، رستم چند هزار سال قبل از سزار به این روش به دنیا آمده است. در واقع باید عمل سزارین را رستمینه نامید. فردوسى در این باب از توصیه سمیرغ تا تولد رستم را به شعر مى سراید (نخستین به مى ماه را مست کن/ز دل بیم و اندیشه را پست کن)(تو بنگر که بینادل افسون کند/ز پهلوى او بچه بیرون کند)(بیامد یکى موبد چیره دست/مر آن ماهرخ را به مى مست کرد) و اینکه چرا نام نوزاد را رستم گذاشتند این است که وقتى نوزاد به دنیا آمد رودابه گفت از این غم برستم (از این درد راحت شدم) لذا فردوسى مى گوید (به گفتا به رستم غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر)دلاورى هاى رستم از عهد منوچهر تا روزگار بهمن فرزند اسفندیار معروف است. در روزگار کیقباد، کیکاوس و کیخسرو از خود دلاورى ها نشان داد. زمانى که در جست وجوى اسب خود رخش که دزدیده شده بود به شهر سمنگان رسید او تهمینه دختر پاشاه آنجا را به زنى گرفت و از این ازدواج سهراب متولد شد که سرانجام در یک نبرد تن به تن زمانى که رستم نمى دانست با فرزند خویش نبرد مى کند، او را کشت. رستم پس از آن شود تورانى ها را شکست داد. رستم دو برادر داشت به نام هاى «زواره» او در جنگ ها یاور برادر خویش، رستم بود. برادر دیگر شغاد نام داشت که عاقبت رستم را کشت.

•از حکومت نوذر تا گرشاسب و پایان سلسله پیشدادى

طبق روایات فردوسى نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپیچى کرد، لشکریانش بر او شوریدند و ایران زمین در مقابل توران ضعیف شد و افراسیاب تورانى به ایران لشکر کشید و نوذر را کشت. بعد از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسید. گرشاسب فرزند زو آخرین پادشاه پیشدادى است که مجبور بود همواره جلو سپاه افراسیاب ایستادگى نماید. او آخرین پادشاه پیشدادى است. با مرگ گرشاسب، پیشدادیان منقرض و کیانیان به جهاندارى مى رسند.

اساطیر و افسانه ها در داستان‌های ویلزی

داستان‌های ویلزی، از برخی جهات، با مشابهات ایرلندی خود تفات‌هایی دارند. منابع اصلی ما، درباره مطالب و نقشمایه‌های اسطوره‌ای شامل پنج داستان و در مابینوگیون، که مجموعه‌ای مشتمل بر یازده داستان ویلزی و، متعلق به قرون وسطاست، یافت می‌شود. چهار داستان عبارتند از شاهزاده پویل از مردم دیفید (پویل شاهزاده دیفید شاهزاده)؛ برانون دختر لیر (دختر)؛ ماناویدن پسر لیر (پسر)؛ مت پسر متونوی (پسر) ـ و داستان کولوخ و اولون. منابع ویلزی، کهن‌تر از مدارک ایرلندی نیستند، اما به خوبی آن‌ها باقی نمانده‌اند و مهر و امضای نویسندگان مسیحی خود را دارند. در مقایسه با داستان‌های ایرلندی، تخلیط مطالب داستانی، تصاویر گمراه کننده‌ای به دست می‌دهند و این تأثیر را برجای می‌نهند که گردآورنده موبینوگیون، معانی مطالب خود را، در نیافته است.

اما در هر دو روایت، نقاط مشترک در کار است، با وجود آن که برخی از تشابهات، بدون تردید، کهن و از منابع همسانی نشأت گرفته‌اند. این که مطالب و شخصیت‌ها، به سبب نفوذ بعدی ایرلند، تا چه حد مشترک است، امری نامعلوم می‌نماید. بدین طریق، فرزندان دون، خانواده جادوگران که در داستان مت پسر متونوی یافت می‌شوند، مورد مشابه خود را در توآت‌هادِ دانان دارند که صاحب هنر جادوگری بودند. مثلاً لیو به سهولت با لوگ و گوفانون با گویبیو همسان است. از فرزندان لیر که در برانون معرفی می‌شوند فقط، ماناویدان همسان ایرلندی خود یعنی دریا ـ خدایی به نام مانانان مک‌لیر را دارد. در کولوخ و اولون و لیود لیاوفرینت با نوآدا ایرگتلام ایرلندی و خدای بریتانیایی نودنس (یا نودونس) که از وی کتیبه‌هایی اهدایی به دست آمده، قابل قیاس است. از سوی دیگر، در بسیاری از افسانه‌های بومی و در برخی اشعار آغازین، نام آرتور ظاهر می‌شود. احتمالاً وی یک شخصیت تاریخی و پسا ـ رومی ـ بریتانیایی است که به نظر می‌رسد، بسیاری از مطالب مربوط به رمان آرتور قرون وسطا را عرضه داشته است که در سنت‌های ویلزی بسیاری از ویژگی‌های قهرمان ایرلندی، فین مک کومائیل را داراست.

موضوعات مشترک مانند دیگ تولد مجدد، در برانون، از لحاظ سنتی شامل یک حالت سنتی ویژه از فرمانروای جهان دیگر است که شاید با دیگِ فراوانی داگدا در ارتباط بوده باشد. دیگ بزرگ تولد مجدد، جنگجویان مرده را دوباره زنده می‌سازد. دیگ بزرگ فراوانی، به صورتی مداوم، مقادیر بسیاری غذا فراهم می‌آورد و باعث می‌شود که خورندگان از غذای آن دیگ، به نامیرایی دست یابند. هر دوی آن‌ها یادآور نقش مایه‌ای از دیگ بزرگ گوندستروپ‌اند (سده دوم پیش از میلاد)، جایی که در یک نقش عظیم، جنگجویانی را نشان می‌دهن که آن‌ها را در دیگی خمره مانند، فرو می‌کنند.

جهان دیگر در اسطوره‌های سلتی، شامل قلمرویی اسرارآمیز است، که در آن مرگ، کار و زمستان وجود ندارد. خدایان یا ارواح یا پریان در این قلمرو، همیشه جوان‌اند. در ویلز، جهان دیگر، آنون یا «غیر ـ جهان» نامیده می‌شود و به سرزمینی اطلاق می‌گردد که دارای واقعیت و حقیقتی کم‌تر از جهان آدمی نیست، و عبور از مکانی به مکان دیگر به طور متوالی انجام می‌پذیرد، گو این که گاه، این عبور، با کمک جادو صورت می‌گیرد. بدون تردید، موجودات جهان دیگر، از انسان‌ها یاری می‌جویند. مثلاً، پویل با آراون شاه، برای کشتن دشمن یعنی هافگان، جای خود را عوض می‌کنند. به همین گونه، در داستان ایرلندی، کوخولائین قهرمان روزی، به لابرائید شمشیرباز، در مقابل دشمن جهان دیگرش، یاری می‌رساند. در این ارتباط، آهن به عنوان دشمنی در جهان دیگر تلقی می‌شود و فلز، که خدایان قادر به استفاده از آن نیستند نیز چنین است و این یک باور عامیانه مربوط به اصطکاک فرهنگ آهن سلتی با بریتانیاست که در این رابطه، پیشینه‌ای با پیشرفت کم‌تری داشت.

به مانند ادبیات ایرلندی، شخصیت‌های موجود در اساطیر ویلزی دارای دو ویژگی نیمه خدایی و نیمه انسانی‌اند و غالباً، نیروهای سحرآمیز یا مهارت‌های ویژه دارند و به عنوان بازیگران وقایع تاریخی ـ جعلی در مناطق جغرافیایی واقعی به شمار می‌روند. برای مثال پویل، شاهزاده دیفید (جنوب غربی ویلز) است، مت سرور گویند (شمال غربی ویلز) و ماناویدان به لوگایر در انگلیس به تبعید میرود. داستان برانون، به گونه‌ای از ازدواج‌های متقابل میان سلسله‌های درباری ویلز و ایرلند، سخن می‌گوید.

خدایان ایرلند

بریجیت «بلندمرتبه»: سه خواهر با همین نام دختران داگدا و الهه‌های حامی آموزش (شامل شعر و مطالب مربوط به آن، نیز پیشگویی و آینده‌بینی)، شفابخشی و آهنگری بودند که سه حرفه پراهمیت در جامعه سلتی به شمار می‌رفت آنان، در سراسر جزایر بریتانیا، به طور وسیعی، مورد ستایش قرار می‌گرفتند. بریجید مقدس، در مناطقی که به گویش سلتی تکلم می‌شد تا به روزگار کنونی نیز مورد ستایش بوده است. وی حامی دام‌پروری، نیروهای درمانگر و آتش مقدسی بود که به انسان اهدا شده و احتمالاً، بازتابی مسیحی دارد که از ایزد ـ بانوی عصر کافرکیشان گرته‌برداری شده است. یک گونه مشابه این الهه یا خدا، بریجانتیا بود که ایزد ـ بانوی محافظ اقوام شمال بریتانیا، به شمار می‌رفت.

گویبینو «آهنگر بزرگ» رهبر توآت هاددانان، و یکی از سه صنعتگر با لوچتای درست کار، و کریدنه برنج‌ساز بود. که ممکن است، منعکس کننده اهمیت فوق‌العاده و عالی این‌گونه صنایع در جوامعی که این‌گونه حرفه‌ها، کاربرد داشته‌اند، باشد. وی همسان با وولکان رومی است که برپا دارنده جشنواره‌هایی برای خدایان بود. در قوانین ویلزی، آهنگر به عنوان نخستین نوشنده آشام در هر جشنی به شمار می‌رفت و در ادبیات ناحیه ویلز، با عنوان گوفانون، و در دانش عامیانه کنونی، با عنوان گوبان یا گوبان سایر ظاهر می‌شود.

اینداگدا، «خدای خوب» بیشتر عنوان است تا نام: وی با لقب ائوچایده نیز شناخته می‌شود که به معنای «همه ـ پدر». به عنوان یک نیا ـ خدا است، ولی به صورت پدر خدایان در نظر گرفته نشده است: او یک چوبدستی برای حفاظت، و دیگی جادویی به عنوان تأمین کننده غذا، به همراه داشت: او دارای اشتهایی مفرط، جهت غذا و آمیزش بود: رهبر توآت‌هادِ دانان، و ناظر بر جادوی جادوگران به هنگام نبرد مگ توئیرد بود.

لوگ. صورت ایرلندی از لوگوس گالی، به عنوان استاد مشهور در بیشتر هنرها. فرمانده آت‌هاددانان در نبرد مگ توئیرد: وی در رابطه با جنگ، جادو، بازرگانی و همه‌گونه صنعت بود.

موریگان، «روح ملکه» یا «ملکه بزرگ» گروه سه گانه جنگ ـ الهه‌ها به نام‌های موریگان بدب «شستن کلاغ» و نماین (دیوانگی، خشم)، که احتمالاً، تجلی همان خدایانی بودند که به عنوان کلاغ‌ها و پرندگان بدیمن که در سنت‌های سلتی، قبل و بعد از جنگ‌ها ظاهر می‌شوند. در تجلی خود به عنوان «شوینده در پادیاب» موریگان وقوع جنگ را با شستن لوازم کسانی که در حال افتادن بودند، پیش‌گویی می‌کرد. ارتباط دوطرفه بارود و کلاغ بازتاب ممکنی از نانتوسوئلتای گالی را پیشنهاد می‌کند.

اوگما، قهرمان خدایان که «خورشید ـ چهره» توصیف می‌شود و احتمالاً به کنایه «خشم سلتی» یا خشم ـ جنگ بود که جنگجویان سلتی و رومیان، از آن هراس داشتند. اوگما عنصر شجاعت جنگی، در نبرد مگ توئیرد را دارا بود. اوگما به عنوان مخترع و مبدع اسرار نوشتار (از قرن چهارم میلادی به بعد) بود و استفاده از ضربه‌ها و دندانه‌ها به عنوان پرسشی مطرح بود که شاید مانند الفبای ژرمنی نورس‌ها، اهمیت عرفانی داشته باشد: ارتباط زبانی میان اوگما و اوگمیوس گالی مشخص نیست.

توآت‌هاددانان، پیروان ایزد ـ بانو دانو: اینان، خدایان ایرلند کهن هستند و گفته شده که از جایی خارج از آن سرزمین، بدان‌جا آمده بودند. دشمنان آنان فومویرها (شاید اشباح زیر دریا) موجوداتی نیمه انسان و نیمه هیولا که از بیرون آمده بودند. نظریه‌ای وجود دارد که توآت‌هاددانان‌ها نماینده نیروهای روشنی، و فومویرها نماینده نیروهای تاریکی به شمار می‌روند: در ادبیات ایرلندی توآت‌هاد به وضوح خدایان‌اند، اما همسان آنان در سنت ویلزی، فرزندان دون، یا انسان گونه یا انسان شده هستند، با وجود آن ‌که، توانایی جادویی آنان، اصل الهی آنان را رد می‌کند. دانوی ایرلندی و دون ویلزی، احتمالاً بازتاب این نام سلتی هستند یا برعکس، همان نام سلتی است که در نام رودهای دون و دانوب برجای مانده است.

نبرد

سپس ت.د.دها شورایی تشکیل دادند و تصیمم گرفتند که لوگ را، به خاطر ذکاوت و دانایی بسیارش، به رهبری جنگ علیه فوموروها بگمارن. قبل از آغاز جنگ در داگدالوگ، با موریگان، ایزد ـ بانوی زشت روی جنگ، در کوناخت، یعنی جای استحمام او، ملاقات کرد. وی با ایزد ـ بانو درآمیخت، ایزد ـ بانو در عوض، نقشه‌ای جهت پیروزی در جنگ به وی داد. سپس لوگ، برای جاسوسی به اردوگاه دشمن رفت. فوموروها چاله‌ای عظیم حفر کردند و آن را با حلیم، (یعنی غذای مورد علاقه اینداگدا)، پر نمودند، به همراه بز و خوک و بره‌ای کامل، به او دستور دادند که تمامی آن‌ها را تا پای مرگ بخورد. هنگامی که اینداگدا اردوگاه را ترک می‌گفت، شکم وی به قدری بزرگ شده بود که به سختی راه می‌رفت و فوموروها، به خاطر شکم‌پرستی، به استهزای وی پرداختند.

زمانی که سپاهیان در دو طرف موضع گرفتند، هر کدام از سران سپاه، به فرمانده خود گزارش داد که چه چیزهایی را به جنگ اهدا خواهد کرد. گوایب‌نیوی آهنگر سرنیزه‌ها و شمشیرها را می‌سازد؛ کریدنه فلزکار برنج، میخ پرچ‌ها را خواهد ساخت؛ کویرپره‌ی شاعر، دشمن را به سخره خواهد گرفت، اوگما، نیروی سپاه را ذخیره می‌کند، اینداگدا با توان بسیار خود صدها نفر را از دم تیغ خواهد گذراند در حالی که دیان کخت، با افکندن کشته‌ها در چاه سحرآمیز، دوباره آنان را، زنده خواهد ساخت.

خوالوگ، به سبب اهمیتش، خارج از صحنه نبرد نگه‌داری می‌شد. اما، هنگامی که نیروهای اصلی با هم به نبرد پرداختند، وی نقش خود را فراموش نمود و با پدربزرگ خود بالارِ چشم اهریمنی روبه‌رو شد. چشم وی فقط در هنگام جنگ باز می‌شد، زیرا این چشم، برای کسانی که به آن خیره می‌شد، مصیبت به‌بار می‌آورد. هنگامی که فوموروها پلک چشم را بلند کردند، لوگ چشم را از میان سر بالار، به توسط قلاب سنگ طوری عبور داد که به پشت سر لشکر نگاه می‌کرد. سپس ت.د.دها سپاه فوموروها را به عقب و به سوی دریا راندند و شکست دادند.

این پیروزی در سراسر ایرلند توسط موریگان که در تحت فرمان ت.د.د بود، اعلام شد.

ریچارد کاوندیش،اسطوره شناسی:دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ی رقیّه بهزادی، تهران،نشر علم،چاپ اوّل،۱۳۸۷

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است